تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ كرمان ( سلجوقيان و غز دركرمان ) ( فارسى ) — صفحة مقدمه 77

مساهمون:

صمقدمه ٧٧
« درياى گوهر معانى ، جوهركان سخندانى افضل الدين كرمانى چون دانش خويش از علما اعلم و چون نام خويش از فضلا افضل است . ميدان سخن را طبعش شهسواريست چابك عنان ، عمان بيان را فكرتش غواصى است غوطه زنان ، آفتاب معانى از سپهر فطنت او بلند و گوهر سخن به مؤانست طبع او ارجمند است و بغايت عالى طبيعت خوش‌طرز بوده است و بعضى او را از متوسطين گفته‌اند « 1 » [ او راست ] :
دست راحت سرير عمر آراست * ز آنكه محنت ز تيغ جان برخاست ( ؟ ) باز خنديد بخت صفراوى * ز انكه ديريست كاندرين سوداست گر كله كج نهد دلم شايد * كه برو شد قباى شادى راست تا جدا گشته‌ام ز حضرت تو * دلم از هرچه راحتست جداست آنچه بر ما گذشت از هجرست * ذكر ناكرده به كه بس رسواست زهى دولت كه در صدر وزارت * رخ دستور اعظم باز ديدم ز خاك درگهت تاج خرد را * خواص آب زمزم باز ديدم سيلاب خون دل اگر از ديده سر دهم * طوفان نوح باز بعالم برآورم چندان غمت بر غم اندر ضمير دل * كز غم مجال نيست كه يكدم برآورم هردم هزار بار فرو ميبرم نفس * تا كى نفس فرو برم و غم برآورم در ابروى تو با من بنده چينست * درين معنى بود كم بيش ماهى درين حيرت مرا از آتش دل * برآمد هرزمان دودى و آهى چه كردم يا چه گفتم تا كه افتاد * ترا در طاعت من اشتباهى مرا بىجرم از چشمت ميفكن * كه كوهى برنتابد ضعف كاهى كرم را گر كنى حاكم درين كار * نباشد بنده محتاج گواهى اگر نرسته گل من بباغ خدمت تو * ز حكم شرع برىام ز دين حق بيزار اگر ندارد دوش دلم رداى هوات * صليب دارم در دست و در ميان زنار و گر ندارم در خدمتت كمر چو قلم * سياه دل چو دواتم دو روى چون طومار بريده باد چو قلاب دست خاطر من * ز نقد بندگى ار كم كنم جوى ز عيار . صاحبا عارضهء مبارك تو * سبب اختلال عالم بود « 2 » سر تو تا قرين بالش شد * پهلوى خلق بسترى ميبود سردى آسمان و گرمى تو * جان و دل كرد جاى آتش و دود تا تو بودى غنوده در بستر * به غلط چشم فتنه مىنغنود دل اميد از ره ديده * هرچه خون داشت در جگر پالود ملك را ديدم آستين در دست * كرده از اشك ديده خون‌آلود
هامش
( 1 ) - نسخهء عكسى آقاى گلچين معانى ص 61 و 62 ( 2 ) - ظاهرا در بيمارى يكى از امرا گفته است