« درياى گوهر معانى ، جوهركان سخندانى افضل الدين كرمانى چون دانش خويش از علما اعلم و چون نام خويش از فضلا افضل است .
ميدان سخن را طبعش شهسواريست چابك عنان ، عمان بيان را فكرتش غواصى است غوطه زنان ، آفتاب معانى از سپهر فطنت او بلند و گوهر سخن به مؤانست طبع او ارجمند است و بغايت عالى طبيعت خوشطرز بوده است و بعضى او را از متوسطين گفتهاند « 1 » [ او راست ] :
دست راحت سرير عمر آراست * ز آنكه محنت ز تيغ جان برخاست ( ؟ )
باز خنديد بخت صفراوى * ز انكه ديريست كاندرين سوداست
گر كله كج نهد دلم شايد * كه برو شد قباى شادى راست
تا جدا گشتهام ز حضرت تو * دلم از هرچه راحتست جداست
آنچه بر ما گذشت از هجرست * ذكر ناكرده به كه بس رسواست
زهى دولت كه در صدر وزارت * رخ دستور اعظم باز ديدم
ز خاك درگهت تاج خرد را * خواص آب زمزم باز ديدم
سيلاب خون دل اگر از ديده سر دهم * طوفان نوح باز بعالم برآورم
چندان غمت بر غم اندر ضمير دل * كز غم مجال نيست كه يكدم برآورم
هردم هزار بار فرو ميبرم نفس * تا كى نفس فرو برم و غم برآورم
در ابروى تو با من بنده چينست * درين معنى بود كم بيش ماهى
درين حيرت مرا از آتش دل * برآمد هرزمان دودى و آهى
چه كردم يا چه گفتم تا كه افتاد * ترا در طاعت من اشتباهى
مرا بىجرم از چشمت ميفكن * كه كوهى برنتابد ضعف كاهى
كرم را گر كنى حاكم درين كار * نباشد بنده محتاج گواهى
اگر نرسته گل من بباغ خدمت تو * ز حكم شرع برىام ز دين حق بيزار
اگر ندارد دوش دلم رداى هوات * صليب دارم در دست و در ميان زنار
و گر ندارم در خدمتت كمر چو قلم * سياه دل چو دواتم دو روى چون طومار
بريده باد چو قلاب دست خاطر من * ز نقد بندگى ار كم كنم جوى ز عيار .
صاحبا عارضهء مبارك تو * سبب اختلال عالم بود « 2 »
سر تو تا قرين بالش شد * پهلوى خلق بسترى ميبود
سردى آسمان و گرمى تو * جان و دل كرد جاى آتش و دود
تا تو بودى غنوده در بستر * به غلط چشم فتنه مىنغنود
دل اميد از ره ديده * هرچه خون داشت در جگر پالود
ملك را ديدم آستين در دست * كرده از اشك ديده خونآلود
هامش
( 1 ) - نسخهء عكسى آقاى گلچين معانى ص 61 و 62
( 2 ) - ظاهرا در بيمارى يكى از امرا گفته است