ظاهرا اين شعر مورد توجه ملك دينار قرار گرفته و موجب مىشود كه افضل را به راور بخواند تا او را ملاقات كند . اين ملاقات چند روز بعد از فتح قلعه ، و شايد بمعرفى مجاهد الدين كوبنانى كه از انصار ملك دينار بوده ، صورت گرفته است ، و خود گويد :
« و من بنده بيك دو مجلس در بارگاه اعظمش [ ملك دينار ] آن حلاوت بيان و طلاقت زبان ديدم كه از آن تعجب كردم . » درين ملاقات يكى از هنرمندان راور يعنى جمال الدين ابو بكر خواننده نيز با افضل همراه بوده است و خود گويد :
« چون به خدمت بارگاه اعلى پيوستم به راور ، مقرى جمال ابو بكر ، كه وارث مزامير آل داود است و لهجتى متين و نغمتى حزين دارد ، با من بود و به خدمت بارگاه اعلى مشرف شده [ تلاوت ] آغاز كرد و آواز بركشيد و آيتى بخواند . ، اثر وجد بر حال آن پادشاه ظاهر شد و از مدامع ميمونه قطرات عبرات بر روى مباركش متقاطر . . . » « 1 »
بدين طريق اولين ملاقات افضل ؛ ضمن تحت تأثير قرار دادن ملك انجام يافته است . افضل كه هنر دوستى ملك را ديد ، بفكر پرداختن قصيدهاى افتاد و خود گويد :
« روز ديگر قصيدهاى گفتم و به خدمت بارگاه بردم ، چند بيت از آن نبشته آمد ، چه به غايت غراست ، و ظن من در آن باب صادق افتاد و به تشريف انعام مخصوص شدم :
پردهء نيلى حجاب چشمهء خور كردهاند * سرمهء مشكين شب در چشم اختر كردهاند . . . »
افضل از ملك دينار توجه خاص يافته ، ولى ظاهرا چون اول كار ملك بوده است و هنوز دولتش قوامى نيافته و روز و شب در سفر و گيرودار تصرف نقاط كرمان بوده است و علاوه بر آن مرتبا از دربار يزد از افضل دعوت ميكردهاند ، افضل بفكر مسافرت به يزد افتاد و ابتدا خود به سفر رفت . در يزد او را وادار كردند كه زن و فرزند را نيز به يزد منتقل كند و خود گويد :
هامش
( 1 ) - عقد العلى ص 31