خدمت ركاب نتوانستم بود ، و مقام جيرفت متعذر شد بسبب رنجورى .
در صحبت جمعى از دوستان به بم رفتم ، اول ماه رمضان بود ، سى روز بر فراش بماندم و طافت انتعاش نداشتم ، و ولايت بم حكايت از بهشت ميكرد ، خطهاى مشتمل بر الوان نعم و والى عادل « 1 » و كارى مستقيم . بلدة طيبة و رب غفور . از سابق على انصافى شامل و سياستى كامل ، زبانها نعمت حسن ايالت او را شاكر . چون مرا خفتى حاصل آمد ، بعد از عيد به خدمت سابق پيوستم . عظمت بارگاه و رفعت درگاه و قعود حشم و قيام خدم و حسن محاورات و لطف محاضرات سابق ، بپادشاهى ذو شوكت مانست .
فى الجمله مراعات فرمود و عطاها داد و بزرگان و زيركان بم ، كه عمرهاست كه بنات افكار من ميديدند و سوداى مشاهده ميپختند در اكرام من مبالغت نمودند و مرا باز خانه نميگذاشتند و انس دل من غريب ، بحسن معاشرت ميجستند . « 2 »
بدين ترتيب افضل هم از آشوب گرمان و غوغاى اين سال در بردسير كناره جسته و هم بديدار دوستان و مشتاقان خويش در بم رسيده است ولى ظاهرا توقف او در بم زياد طول نكشيده است و در تابستان همين سال به بردسير ( كرمان ) به خدمت ملك ارسلان باز گشته ، زيرا در همين ايام كه ملك ارسلان بكمك لشكر اتابك سعد زنگى به محاصرهء سابق على و قلعهء بم آمده ، افضل نيز بهمراه او بوده است . در اين لشكركشى ملك ارسلان شكست خورده و به جيرفت فرار مىكند و كيفيت فرار را افضل چنين مينويسد :
هول شب دست و پاى مردم را چنان سست كرده بود كه كسى را طاقت لجام بر سر اسب كردن نبود ، اميرى شبانكارهاى بود او را مير حسين سر و گفتندى ، به مردى مذكور و بشجاعت مشهور ، او را ديدم لرزه بر هفت اندام افتاده بود و گريزان رخت درهم ميآورد ، چند نوبت « سيف الجيوش » لجام او ميگرفت و باز ميگردانيد و ميگفت اى امير ، چون تو پهلوان لشكرى كه در اين موقف توقف ننمائى و بر اين صفت راه گريز جويى ، از ديگران چه حساب ؟ عاقبت ملك ارسلان و اتابك محمد جملگى بنگاه و خيمهها و ديگهاى پخته گذاشتيم و شب بنرماشير آمده و از آنجا روى بجيرفت نهاد [ يم ] . « 3 »
هامش
( 1 ) - مقصود سابق الدين على كوتوال قلعهء بم در آن زمان است .
( 2 و 3 ) - بدايع ص 73 و متن كتاب ص 106