گفتار در آمدن عز الدين فضلون و حشم فارس و برخاستن خواجه رضى و حشم خوارزم از در بردسير
پس روز چهاردهم ماه مهر سنهء 595 « 1 » رايات منصورهء لشكر فارس از مشرق ظفر طالع شد ، و عز الدين فضلون مقدم لشكر ، خواجه رضى از در شهر برخاست و رسولى پيش عز الدين فضلون فرستاد .
عز الدين جواب داد كه ميان حضرت خوارزم و فارس قواعد مواصلت ممهّد است و اسباب مصاهرت موكّد ، « 2 » و اگر از حضرت خوارزم فرمايند كه اتابك ترك خانهء خود كند و ولايت فارس به كمتر غلامى دهد ، از آن حضرت جز لبيك « سمعنا و اطعنا » نخواهد « 3 » بود ، بناء « 4 » اين جفا و بىمقابلتى ؟ « 5 » تخريب خانهء مسلمانان بر چيست ؟ اگر از در لطف و مجاملت درآمدى چه محتاج اين شوكت و احتمال وزر و و بال - بودى ؟ اما چون از عقاب خالق باك نمىدارد ، در بند عقاب مخلوق مىباشد ، اينك اتابك سريّهاى از سراياء خويش نامزد اين طرف فرمود تا بر عجز حمل نكنند ، و با اين همه رخصت جنگ و امتداد اقدام نداده است و نفرموده ، و فرموده كه سكه و خطبهء ولايت كرمان بر نام اعلى سلطان كنند ، و من در خدمت به حضرت آيم ، اگر كرمان به من ارزانى دارد و راه مضايقت نرود فبها ، و اگر عذرى فرمايد ( ع ) جان نيز فداى تو خلافت پاك است . « 6 »
و رسول باز پيش رضى الدين آمد و اين قصه باز راند ، و از شوكت و فرط قوّت
هامش
( 1 ) - برابر ذيحجهء سنهء 601 هلالى ( تصحيح از مرحوم اقبال )
( 2 ) - مقصود ازدواجى است كه بين خوارزمشاهيه و سلغريان پديد آمده بوده است و اين البته غير از ازدواجى بود كه مدتها بعد يعنى بعد از اسارت اتابك سعد بدستور سلطان محمد خوارزمشاه صورت گرفت ( 614 ) ، يعنى حكومت شيراز به آن شرط به اتابك سپرده شد ، كه اتابك دختر خود ملك خاتون را به ازدواج سلطان جلال الدين منكبرنى درآورد .
( 3 ) - در اصل : نخواهند
( 4 ) - در اصل : بيا
( 5 ) - كذا ، احتمالا : بىمبالاتى
( 6 ) - كذا ، و شايد : خلافت با كيست ؟