قاصر است و فكرت شما از تصور خواتم عزايم عاجز ، اكنون جواب پادشاه چه توان داد ؟ و اين جريمه را چه عذر توان نهاد ؟
چون غز [ را ] از ندامت احوال اهوال قيامت پيش آمد ، ملك گفت من اين روز به بصر بصيرت ميديدم ، به حكم اين معنى چرب دستى چنين كردهام و بر مقتضاء نص
« وَ ما قَتَلُوهُ وَ ما صَلَبُوهُ وَ لكِنْ شُبِّهَ لَهُمْ »
« 1 » نظام الدين زنده است .
غز را ازين حركت خوش آمد و از هواء حيرت به زمين سكون فرود آمد .
نظام الدين را از چاه برآوردند و تسليم فرستادهء حضرت كرد ، و پسر كهين را پيش از پدر به فارس فرستاده بودند ، و مهين را با خال او امير يحيى نقل جانب بم كردند ، و ظن و خيال آنكه كوتوال شبانكاره كه در شهر بم است مگر او را بستاند و شهر بدهد .
چون او را زهرهء اين مبادلت و ياراى اين معاملت نبود ، اجابت نكرد و غز آن دو بيچاره را به حصار خويش برد و موقوف داشت .
در رسيدن عز الدين فضلون و رفتن غز
اول ماه رمضان سنهء 600 موافق ماه خرداد سنهء 594 خراجى ، رسولى كه به حضرت فارس فرستاده بودند باز رسيد و جواب پادشاه آنكه [ كرمان ] تعلق به من دارد ، و نخست حشم من آنجا رسيده ، اما از ملك عجمشاه دريغ نميدارم مادام كه تجشم نمايد و با حشم عزيمت آنجانب نمايد تا با تناجى ارواح تلاقى اشباح حاصل آيد ، و معاهد معاهدت عمارت رود ، و در ضمان سلامت باز گردد . و عز الدين فضلون « 2 » را با سوارى پانصد فرستاده است تا در خدمت باشد .
غز را از اين سخن آتش در كانون جان افتاد و دود وحشت پيش ديده بايستاد و در غوطهء كنكاج افتادند ، نتيجهء مشورت آن بود كه در تقريب و ترحيب عز الدين فضلون تقاعد رود و او را علوفه ندهند و رخصت ندهند كه ديگرى دهد يا فروشد .
بر ظاهر شهر و رستاق مردم نبود و هيچ معلوفى و مطعومى ميسر نميشد . عز الدين
هامش
( 1 ) - قرآن كريم ، سورهء نساء آيهء 156 ، آنها گفتند ما كشتيم مسيح را ، و حال آنكه نكشتند او را و بدار نزدند ، و لكن مشتبه شد بر آنها .
( 2 ) - عز الدين فضلون از امراى درگاه سلغريان فارس بود .