حاصل وصول او به كرمان آن بود كه خواجه رضى بگريخت ، و اسباب و بنهء بىقياس در كرمان بگذاشت ، و با دو سه غلام از شب مركب ساخت ، و با زوزن شد .
گفتار در باز آمدن حشم غز بكرمان
از شومى ولايت آنكه حاجب خوارزمشاه فرمان يافت و الب ارسلان و حشم غز خلّو « 1 » عرصهء كرمان و ضعف و بىكفايتى حاجب غنيمت شمردند ، و در ماه مهر سنهء 590 خراجى « 2 » باز كرمان آمد ، و طبلكى كه بر سر قلعهء كوه نشانده بودند « 3 » ديدند كه ناگاه از راه گناباد گرد بلا برخاست ، طبلكى گرم طبل اعلام هجوم ايشان فرو كوفت « 4 » ، و از آن آواز ، مرغ روح هريكى از مقيمان از قفص قالب آرزوى پرواز نمود .
و ششماه بر در بردسير نزول كرد ، و يكى از فضلاء ، اين دوبيتى در آن عهد گفته
[ رباعى ]
ساقى دگر آن ساغر ناساز آورد * و ان چنگى چنگ ناخوش آواز آورد
در خاطر كس نبود باز آمد غز * فعل بد ما برفت و غز باز آورد
در اثناء محاصره ، حاجب عمر از حجلهء حيات به كلبهء ممات انتقال كرد .
و او را پسرى بود در كمعقلى و بيخبرى چون پدر ، ذكاء مداخلت در مجادلت غز نداشت ، غز بر ظاهر شهر خرابى مىكرد و او خوارى و سركشى ميكرد « 5 » .
ناصح الدين ابو زهير ، رعيت را چنان نمودند كه آن ابله با غز مواطاتى كرده است و شهر بديشان خواهد داد ، و عوام خروج كردند ، و دست غوغاء برآورد و آن زحمت بلافايده را از شهر بيرون كرد ، و در شهر ناصح الدين ماند و چند سرهنگ معدود .
هامش
( 1 ) - خلو ، ( با ضم اول و دوم و تشديد لام ) ، خالى بودن .
( 2 ) - برابر با 597 هلالى ( ؟ )
( 3 ) - ظاهرا مقصود ديدهبان و طبالچى است كه بر سر قلعه نهاده بودند ، اتفاقا پلكانى در شرق قلعهء كوه بر سنگ تراشيده شده كه منتهى به محوطهاى صاف بالاى صخرهاى از كوه مىشود و در افواه است كه اينجا طبالخانه بوده است .
( 4 ) - در اصل : فروگرفت .
( 5 ) - چنين است در اصل ، و من غريزة احتمال مىدهم كه شايد بدينصورت بود :
« و او به جوارى سركشى ميكرد » !