گفتار در بيان احوال عجمشاه پسر كهين ملك دينار كه در بم مىبودند « 1 »
ملك دينار را اسپهسالارى بود ، او را شجاع الدين سرهنگچه گفتندى ، مردى جلد بود ، و ملك او را دوست داشتى . و از فرط اختصاص - مادر فرزند خود ، عجمشاه ، را در حكم او كرده بود . او را با چند سرهنگ در خدمت پسر خويش به بم فرستاد .
و چون حادثهء ملك دينار افتاد ، و فرخشاه ملك شد ، در ميان سرهنگان بم نيز كلمهء اختلاف بديدار آمد ، و سرهنگچه ، عجمشاه را برگرفت و مقام باز قلعه برد ، و جوقى از سرهنگان در دروازهء شهر ميبودند . « 2 »
پس سرهنگان شهر نرد احتيال باختند و بعضى بر وجه مكر با قلعه در ساخت و گريخته بر قلعه شدند ، باقى سرهنگان به در قلعه شدند و جنگ آغاز كرده .
سرهنگچه در جوال غرور شد و سخن آن فجره حقيقت ميدانست « 3 » تا فرصت جستند و او را و ديگر مقدمان را هلاك كرد و قلعه فرو گرفت و عجمشاه را قبض كردند ، . . . و احوال فرخشاه را باز نمود . و در حال فرمود كه شمس الدين تتار بر سبيل شحنگى به جانب بم شود . غز ديوار منيع پيش راه عزم او برآوردند و به بم نتوانست شد ، و سرهنگان او را باز شهر بردسير نگذاشتند ، روزى چند در رستاق خبيص مقام كرد ، پس عزم حضرت خراسان نمود .
و در شهر بم خزينه نبود ، اما ذخيرهء غلّه بود ، سرهنگان بم اقتداء به سرهنگان بردسير كردند و بساط امر و نهى بگستردند ، و رباط حل و عقد را در باز نهادند ، و شهر را در دست گرفتند ،
هامش
( 1 ) - در اصل . مىبردند
( 2 ) - در اصل : در شهر دروازه مىبودند
( 3 ) - شايد : پنداشت