گفتار در وفات ملك دينار و جلوس پسرش علاء الدين فرخشاه
ملك دينار در ماه ذى قعدهء سنهء 591 هجرى به علت سرسام سرد رنجور شد و و طبيب را غلط افتاده پنداشت كه علت گرم و خشكست ؛ مداواة به طلاء شير زنان ميكرد ، و دايم چند زن شير بر سر او ميدوشيدند ، چون مدت عمرش منقضى شده بود ، در روز يكشنبه نهم شهر ذى قعدهء سنهء 591 از مركب بقا نزول كرد و در حجرهء فنا شد . و از وفات او باز روز انس و سكون به زردى رسيد ، و شب محنت مظلهء « 1 » ظلمت بركشيد :
[ بيت ]
بازار مملكت به وفاتش شكسته شد * بر خانهء وجود در امن بسته شد
رفت آن شهى كه رستم اين كارزار بود * اعداء او هميشه ازين كارزار بود
در دور ملك خويش به كرمان مادرون « 2 » * صد گيو و طوس و رستم و اسفنديار بود
باد اجل چو سرو امل كندش از چمن * درمان چه سود ؟ واقعه افتاد و كار بود !
اى روزگار بو العجب ، آخر چه لعبهاست * بردى ز ناگه آنكه يل روزگار بود
دولت اهل كرمان آنكه حشم غز در گرمسير بود و از امراء ، سيف الدين الب ارسلان ، مندك و شرذمهاى از حشم حاضر ، پسر مهين او علاء الدين فرخشاه
هامش
( 1 ) - در اصل : مظلمه .
( 2 ) - در اصل تا درون ، و تصحيح ما هم تعريفى ندارد !