خبيص آمدند و شهر را فرو گرفتند ، و نهبى و غارتى نكرد . و امير ركن الدين عثمان را عزيز و مكرم با خود به جانب راور برد .
و در راور دو حصارست : يكى سهل المرام گشاده شد ، و آن ديگر قلعهاى محكم است ، و چند سرهنگ جلد از آن اتابك يزد در آن قلعه بودند . در اثناء محاربت تيرى از قلعه بر روى ملك دينار آمد « 1 » و بر عقب آن زخم ، حصار گشاده شد . يكى از فضلاء كرمان حاضر بود ، اين دوبيتى بگفت : « 2 »
رباعية
تيرى كه به دو داد عدو پاسخ شاه * آمد به نظارهء رخ فرخ شاه
و آورد كليد قلعه و پيش كشيد * شكرانهء بوسهاى كه زد بر رخ شاه
ملك بعد از فتح ، سرهنگان را تسكين فرمود ، و از سختى و نرمى كمان استعلام كرد ، پس او را و ديگر سرهنگان را بدرقه داد و باز يزد فرستاد . « 3 »
و كوبنان اگرچه در دست اتابك يزد بود ، اما آن خطّه را واليى عاقل فاضل زاهد صاحب رأى بود از اهل ولايت و خاندان رؤساء و مقدمان قديم - او را مجاهد الدين محمد كرد « 4 » گفتندى - تا ملك دينار نرسيده بود حومهء ولايت خود را به حسن تدبير ، و لشكر را به اصابت راى ، محفوظ و مضبوط ميداشت و هرسال خدمتى ظاهر
هامش
( 1 ) - [ ملك دينار ] چندان نزديك شد به ديوار حصار كه از قلعه تيرى بر روى مباركش آمد ، و در آن دهش به دست خويش تير را از روى بيرون كرد و بينداخت و پيكان در خد چپ نزديك چشم بماند . . . هم در آن حالت حصار تسليم كردند و جملهء سوار و پياده بيرون آمدند ، ( عقد العلى ص 23 )
( 2 ) - شعر از افضل كرمان ابو حامد است و خود گويد : من در اين حالت دوبيتى گفتم و از كوبنان به راور فرستادم . . . ( عقد العلى )
( 3 ) - ظن مردم چنان افتاد كه به اهلاك اهل حصار مثال دهد و يك شخص را زنده نگذارد ، همه را بنواخت و رخصت نداد كه يك چوبه تير از سوارى و پيادهاى ضايع شود و همه را در كنف سلامت مصحوب بدرقهء خويش به حضرت يزد فرستاد . شنيدم كه در آن حالت معلوم شد كه آن تير كدام سرهنگ انداخته است ، او را حاضر كرد و احوالى كمان و سختى او بپرسيد ، پس فرمود . « برو ، تا چشم ترا آسيبى نرسانند » ! ( عقد العلى ص 23 )
( 4 ) - از طوايف كرد در تاريخ كرمان نامى برده نشده است و ممكن است از كردهاى فارس - مثل رم با زنجان - و يا از « كوچ كردون » نرماشير باشد .