درين اثنا خبر بيرون آمدن ملك دينار از بيابان كوبنان ، و رفتن او به جانب راور - تا به خبيص رود بر عزم نرماشير - و الحاق به حشم غز به بردسير رسيد . سوار و پيادهء شهر جمع شدند - قريب سيصد نفر - و به خبيص شد بر آنكه مانع مرور او باشند . و با او هشتاد سوار بود ، همه خسته و مانده .
چون مسافت نزديك شد از جهت صيت مردى ملك دينار ، كه در جهان شايع بود ، حشم كرمان را دل مضاربت و طاقت محاربت او نبود . متعرض او نتوانستند شد . چون ملك دينار به نرماشير رسيد - چنان كه در خاتمه به تفصيل تحرير خواهد يافت - و غز با وى پيوست ، به در بردسير آمد ، و خواجه جمال گريدى در وقتى كه از گواشير به رسالت نزد اتابك محمد به خبيص شد ( چون اتابك مردى بود سهل جانب كمغور و پيوسته محتاج مشيرى و مدبّرى ، و در حال رخا و استقامت ناصر الدين كمال كه خواجه و كدخداى او بود [ با او ] بسر ميبرد ) و درين حالت غايب بود ، چون خواجه جمال را ديد و درستى و چستى او ، استصحاب او را غنيمتى تمام و فوزى شگرف شمرد خدمت خويش او را مكانى مكين داد .
و خواجه جمال اگرچه بسيار گفتى اما همه سخن حق گفتى ، و او را بر محال صبر نماندى ، و دروغ نگفتى و نتوانستى شنيد ، و خيانت نكردى ، و خاينان را دشمن داشتى ، و سخن حق از هيچ پادشاه باز نگرفتى . چون اتابك را ديد كه « يخلط الماش بالدر » « 1 » و تمشيت امور معاش نه بر وجه صواب مىفرمود ، اتابك را ارشاد ميكرد و اشارات او نافع ميآمد ، شغف اتابك به وجود او زيادت ميشد .
چون لشكر به اتابك پيوست و از خبيص او را به شهر گواشير بردند ، خواجه جمال را با خود ببرد ، و سلمان سراى او شد ، و مصالح احوال او رعايت ميكرد ، و بر وقت وقت - بر عادت بسيار گوئى - نفسى از ذكر مساوى ناصر الدين كمال
هامش
( 1 ) - ماش و در را باهم مىآميزد ، يعنى به خوب و بد و باارزش و بىارزش بيك طريق رفتار و بيك نظر نگاه مىكند .