[ پايان كار محمد شاه ]
و چون بهار درآمد ، ملك دينار به در بردسير آمد و چنانچه در خاتمه مشروح محرّر ميگردد ، بعد از مجادله به عصالحه شهر تسليم كردند .
و چون محمد شاه از شهر بيرون شد به در حصار زرند آمد و جنگ درپيوست ، چند مرد از آن او سر تيزى نمودند و در خندق حصار شدند ، همه را هلاك و مجروح كردند .
پس خواجه جمال او را نزلى فرستاد و گفت : اى ملك ، ترا اين ساعت ضعفى هست ، و از استخلاص كلاتهاى « 1 » عاجزى ، و پادشاهى قاهر با سپاهى غالب در كرمان آمد . با وى ساختن و وصلتى در خواستن و در طرفى از اطراف كرمان بودن مفيدتر [ است ] ازين سفر پر گزاف و قطع مسافت دراز : مدت ده سال برادر پدرت مىنبشت و فرياد الغياث ميكرد و به زبان شفاعت و فرط ضراعت مددى ميخواست ، التفاتى نرفت . اين سعى ضايعست و مقاسات هجرتى نه نافع ، اگر ملك سخن من مىشنود من به حكم وساطت قدم خدمت در ميان نهم و اين كار باتمام [ رسانم ] .
محمد شاه را سمع قبول مساعدت نكرد و روى به راه نهاد . چون بعراق رسيد او را حوالت مدد به فارس كردند ! و چند فرزند اتابك زنگى را كه بر سبيل نوا ، در حضرت بودند - اكرام جانب محمد شاه را - در صحبت او باز خانه فرستادند ! و از امراء عراق عز الدين قبه « 2 » و بوزقش شملهكش در خدمت او روانه كردند تا اتابك تكلة بن زنگى لشكر خويش اضافت كند و او را باز خانه رساند .
اتابك تكله پادشاهى بود قانع ، و حبّ سلامت بر وى غالب ، و اگر او را برگ محاكات اوباش و مبارات هردزد و قلاش بودى اين تهور خود بنمودى و ملك كرمان
هامش
( 1 ) - كلاته ، ده خرابه و ويرانه و كوره ده به اصطلاح محلى ، و كلاته كردن بمعنى خراب كردن و ويران كردن .
( 2 ) - كذا در متن و در بدايع ، و ظاهرا : قيبه ( ؟ )