و يكروز بيگاه آن كودك را لباس زنان درپوشيد و از در دروازه بيرون آورد ، و چهارپاى آسوده در ربض بسته داشت ، شب را به بم رسيدند .
سابق شرايط اعزاز بجاى آورد و او را در شهر ، دار الملك راست كرد و اسباب پادشاهى از چتر و علم و نوبت و سلاحكش همه ساخت ، و دختر خويش را به حبالهء وى درآورد .
و مباركشاه بعد از مقاسات قحط گواشير و محاصرات متصل ، پادشاهى شد با سوار و پياده و چتر و علم و خيل و حشم . اما جائى كه نظر عنايت الهى نباشد سعى مخلوق چه اثر كند ؟ چون او را لطف مشيّت ربّانى و قوت سعادت آسمانى يار نبود ، در آن مدت ، هلال رايت ملك دينار از افق خراسان طالع شد و به نرماشير رسيد .
سابقعلى همت بر خدمت وى مقصور گردانيد ، و صيانت خانه را نزد غز ، مقدم او را استقبال نمود
فرار مباركشاه
مبارك شاه ازين معنى دلشكسته شد و با خود گفت كه : سابق از اين پادشاه بترسيد ، و خان و مان فداى نفس خويش مىكند ، اگر ملك دينار او را مؤاخذت فرمايد كه پادشاهزادهاى كه مقيم شهر است بيرون ميبايد فرستاد ، سابق را كجا غم من گرفته باشد ؟ لابدّ مرا وقايهء عرض خويش كند .
اقسام اين خيالات بر سقف دماغ نقش كرد ، و از سابق بگريخت ! سابق ازين معنى ملول شد و تفحص فرموده او را باز دست آورد و مراعات كرد . و مباركشاه پرده از چهرهء خيال خويش برداشت ، و سرّ استشعار معلوم سابق گردانيد .
سابق گفت : معاذ اللّه ، اين چه انديشه است ؟ تو مرا بجاى فرزندى ، و من جگر گوشهء خويش در حكم تو كردهام و بدست تو داده ، اين غدر ذميم را به كدام مذهب مستجاز دارم ؟
چون ملك دينار برخاست و كودك از آن خوف ايمن شد ، به تازگى آغاز حركتى چند نهاد نه ملايم عرق سلطنت و شرف حسب - و سابق را از اهتمامى كه در كار او بود ندامت دامن دل گرفت .