ميداشتند ؛ هيچكس از آن حضرت لبّيك اجابتى نگفت و انديشهء اعانت و اغاثتى نكرد ! و اگر جوابى مىنبشتند مشتمل بود بر تمهيد عذرى و تقديم و عدهاى ، تا در شهر به طريق هزل و استهزاء ميگفتند : « لشكر به گندنان رسيد ! ! » .
و محمد شاه چون طراز طيلسان احوال خويش نقش نامرادى ميديد ، در ماه شعبان سنهء 582 هجرى عزم عراق كرد . و جماهير مشاهير كرمان چون حاكم ولايت ، قاضى قوام الدين و مجير الدين مستوفى و غيرهما خود را بر فتراك او بستند و او را بدرقه ساختند و از زندان موحش كرمان رستند ، و روى به جانب يزد و عراق نهاد .
[ فوت اتابك محمد ]
و اتابك محمد در شهر ماند با جمعى سوار و پياده ، و كس بر سرّ سينهء او مطلع نه ، كه سر محاصره و مكابره دارد با ملك دينار يا در مصافحت و موافقت خواهد زد ؟
چون تقدير ديگرى را كار ميساخت و اسباب بختيارى مىپرداخت ، هشتم ماه رمضان سنهء 582 هجرى ، بىحلول علّتى ظاهر و وقوع سقمى مخوف ، اتابك محمد ، روزى دو سه چون مبهوتى بود ؛ پس از ذروهء حشمت به حفرهء وحدت انتقال كرد .
و در كرمان ، به رفتن ملك و خفتن اتابك ، روزگار ملكت را ختم كردند ، و سراى امارت را در برآوردند ، و لواى شهريارى به خاك افكندند ، و دفاتر بزرگوارى به آب دادند .
ناصر الدين كمال ، خزانه و بنهء اتابك محمد برداشت و به عراق به خدمت محمد شاه شد ، و كار شهر به كلى مضطرب و منقلب شد . مشتى رعيت عاجز بيچاره ماند و جمعى سپاهى از ترك و ديلم و سرهنگ . شيطان غرور ، باد تسويل و تضليل در ايشان در دميد كه تا ملك به امداد رسد ضبط اين حصار توان كرد . و تركى نادان سينهء تقدم بفراشت بىاستظهارى و ذخيرهاى متوكلين على زاد الحجيج « 1 » . و نيت بر محاصرت و همت بر مخالفت غز مقصور گردانيد .
هامش
( 1 ) - متكى و توكلكنندگان بر توشه ذخيرهء حجگزاران ، يعنى كسى كه باميد ديگرى بكارى پردازد و از ذخيرهء ديگرى قصد ارتزاق داشته باشد .