تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ كرمان ( سلجوقيان و غز دركرمان ) ( فارسى ) — صفحة 140

مساهمون:

ص١٤٠
داعيهء حركت او شد به جانب كرمان . در اوايل سنهء 571 خراجى « 1 » از راه تون بيرون آمد و به خبيص مقام ساخت . چون غز را از ورود او خبر شد ، صمصام و بلاق - كه امراء حشم و مطاع قبيله بودند - به نفس خويش به خدمت او آمدند و او را ، مخصوص مزاياى تفخيم و محفوف عطاياى تعظيم ، از خبيص برداشته در ميان حشم بردند و به در بردسير نزول فرمود . اتابك خود را در مغاك هلاك افكنده بود ، اول واجب تقديم مناصحت دانست ؛ با امراء و مقدّمان حشم گفت : شما را ولايتى چون كرمان به دست افتاده ، اگر اساس جهاندارى بر قاعدهء انصاف نهيد و به طيّار « 2 » راستى ستانيد و دهيد ، كار شما هرروز طراوت تزايد پذيرد و صاحب طرفان كرمان چون بينند كه بساط امن گسترده است و قبح معاملات غز به گزلك عدل و عقل سترده ، همه بر جناح استقبال و قدم استعجال به خدمت مبادرت نمايند و عالم شوريده قرار گيرد و شما را سرى و سامانى روشن گردد ؛ و نشاء سعادات و فاتحهء خيرات آنست كه با پادشاه وقت بسازيد و متّبع فرمان او كنيد و مراضى خاطر عاطر او به دست آريد . اين موعظه - اگرچه نه گوشوارى بود گوش غز را پرداخته ، و نه شعارى بود قامت شقاوت ايشان را دوخته - حالى اتابك را تصديق كردند و وعدهء قبول داد :

[ بيت ]

تو سرو روانى و سخن پيش تو باد * ميگويم و سر به هرزه مىجنبانى !
و در مصالحت ملك تورانشاه و التزام احكام طاعت و ارتسام اطاعت خوض كردند ، و « هدنة على دخن » ، قرار دادند كه : ششماه ملك در شهر باشد ، چون امارات رشد و صلاح ، و علامات خير و فلاح ، از حشم معلوم شود در ميان ايشان آيد . و چون اتابك محمد با غز پيوست ، كار امير عمر نهى روى در تراجع نهاد ، و خود در جام عمرش جرعه‌اى زيادت نمانده بود : نصيب خاك فنا شد
هامش
( 1 ) - برابر 578 هلالى ( 2 ) - طيار ، شاهين ترازو