گفتار در آمدن امير عمر نهى به شهر خبيص ، و در ميان غز شدن و رياست كردن ، و استدعاء غزان اتابك محمد را جهت زعامت حشم ، و باز آمدن اتابك محمد از خراسان به ميان غز به رياست ايشان
امير عمر نهى را ، كه سبط امير تاج الدين ابو الفضل سيستانى « 1 » بود ، از غايت غمرى هواء پادشاهى غز سلسلهء رغبت عزيمت كرمان بجنبانيد ، و با جمعى از حشم خويش بيامد ، و شهر خبيص را فرو گرفت ، و در ميان غز شد ، و چنان كه عادت غز است اول در تقريب و اجلال و آخر در تنكيل و اذلال او را ترحيب نمودند و نام ملكى بوى نهاد ، و او را در تخريب بلاد و تعذيب عباد يار خويش ساخت .
و چون اتابك به حضرت خراسان رسيد ، ملك طغانشاه او را به طوق زرين مطوّق گردانيد و حسن الظن او در قصد آن حضرت محقق ، و فرمود كه اگر در جوار ما خيمهء اقامت خواهى زد اوتاد اقرار محكم گردان تا انواع اصطناع تقديم افتد ، و هرمنصب كه التماس كنى مبذول باشد ، و اگر ما را آن خصم الدّ - يعنى سلطانشاه - بر در خانه نبودى خود به تقويت او امداد و اسعاد كردمى تا به حصول مراد باز خانه شدى . اتابك محمد چون دواعى مخاصمت ميان طغانشاه و سلطانشاه دايم ديد و در آن خواست افتاد كه از آن گريخته بود [ مصراع ] « هر جا كه روى بخت تو با تست اى دل » ، و از كرمان غز به اتابك محمد مىنبشت كه « امير عمر نهى مردى غمر غريبست و اصحاب اطراف با ما در نمىسازند و همه نرد [ عدم ] طاعت و دغا مىبازند ، اگر اتابك به ولايت و خانهء خود رغبت نمايد ما ربقهء حكم او را ، رقبهء اذعان ، نرم ميداريم و از خط امر او تجاوز ننمائيم » ، و بقاياء خدم و خول او از بردسير مىنوشتند كه :
[ بيت ]
« گر باز آئى زهر تو من نوش كنم * صد حلقهء بندگيت در گوش كنم
عرصهء ملك بردسير خاليست ، و ما دست انتظار ستون سر اصطبار كردهايم ، اگر ميل باز خانهء قديم ميفرمايد ، ما خاك سمّ مركبش سرمهء ديده ميسازيم » ؛ اين معانى
هامش
( 1 ) - شايد همان ابو الفضل باشد كه بقول ابن اثير در زمان سلطان سنجر صاحب سيستان بوده و نوهاش حرب بن محمد بن ابى الفضل حكومت كرمان را يافته است .
( ابن اثير ج 12 ص 125 ) .