در ده ، غذاى مردم بعد از ملخ به « كاچى » منحصر شده بود كه مشتى آرد را در مقدارى شير و مبلغى علف ميريختند و مىپختند . همهء حاصل به ثمن بخس و سلف فروخته شد آن هم چگونه پيش فروشى ! يك من روغن را با 5 من گندم و جو عوض كردند و گوسفندى را در ازاء دو من ارزن فروختند و بادام و كتيراى سلف به « منامنى » يعنى معاملهء پاياپاى با بقولات رسيد و در ميان طبقهء كاسب و پيشهورها ، بقول پدرم مرحوم حاج آخوند پاريزى :
آنكه بدى از همه ديندارتر * داد « كرو » همسر بادامتر
بارى ، صحبت از بهار و قحط سال 576 كرمان بود ، بقول صاحب تاريخ :
« چون بهار سنهء 569 خراجى ( 576 ه . ) در آمد ، در كرمان قحطى مفرط ظاهر شد ، و سفرهء وجود از مطعومات چنان خالى كه دانهاى در هيچ خانهاى نماند . قوت هستى و طعام خوش در گواشير ، چند گاهى استهء خرما بود كه آن را آرد ميكردند و ميخوردند و مىمردند ! چون هسته نيز به آخر رسيد ، گرسنگان نطعهاى كهنه و دلوهاى پوسيده و دبههاى دريده ميسوختند و ميخوردند . و هرروز چند كودك در شهر گم ميشدند كه گرسنگان ، ايشان را به مذبح هلاك ميبردند - و چند كس فرزند خويش طعمه ساخت و بخورد . و در همه شهر و حومه يك گربه نماند ، و در شوارع - روز و شب - سگان و گرسنگان در كشتى بودند : اگر سگ غالب مىآمد آدمى را مىخورد و اگر آدمى غالب مىآمد سگ را . و اگر از جانبى چند منى غله در شهر ميآوردند چندان زرينه و سيمينه و اثواب فاخره در بهاء آن عرض ميدادند كه آن را نميتوانستند فروخت . يك من غله به دينارى نقره قرض ميسر نميشد . اگر در شهر ، كسى را پس از تاراج متواتر و غارت متوالى چيزى مانده بود ، در بهاء غله برين نسق صرف ميكرد و روز مىگذاشت . و از تراكم مردگان در محلات ، زندگان را مجال گذر نماند ، و كس را پرواء مرده و تجهيز و تكفين نبود . « 1 »
در جهان آرا هم صحبت از قحط ساليهاى متوالى كرمان است و گويد :
« هفت سال چنان قحطى شد كه آدمى چون بر سگ ظفر يافتى او را بخوردى و اگر سگ غالب مىآمد همچنين » « 2 »
هامش
( 1 ) - متن تاريخ ص 131
( 2 ) - نسخهء خطى