رعب و وحشت اين امير « امير نشان » در دلهاى مردم افتاد ، و او كه براى خود حقى بزرگ در تغيير سلطنت ميديد بسيار مغرور شده و علنا ميگفت : « نيم - مردهء ظالم مكار غدّار را بر داشتم » ، نقشههاى ظفر به همين مختصر ختم نمىشد ، او نقشهء بستگى به خاندان سلطنت و احتمالا بدست آوردن نيابت سلطنت و شايد حكومت مستقل داشت ، بدينجهت بفكر افتاد كه ملكه يعنى مادر محمد شاه را به ازدواج در آورد و بقول عبد الغفار قزوينى « چون محمد شاه را از قلعه آورده بر تخت نشاند ، والدهاش را بخواست ، وى [ محمد شاه ] از آن غيرت كرده رفيع الدين را پاره پاره كرد » « 1 » يا بقول صاحب تاريخ : « علاء الدين سليمان بر دروازهء ماهان ، نيزهاى بر پشت ظافر زد كه سنان جان ستانش از زير پستان ظافر بيرون آمد و ديگر ياران مدد كرده او را پارهپاره كردند » . « 2 »
خلع محمد شاه و بر نشاندن مباركشاه گمنام هم هيچكدام دردى را دوا نكرد ، تا كار به مهاجرت هردو كشيد .
اما ، كرمان ولايتى شد كه « در مسالك طرق آن باد بىبدرقه نمىگذشت و غول بىسلاح نميرفت » « 3 » اغلب مردم به ممالك مجاور مهاجرت كردند و بقول انورى هركه پائى و خرى داشت به حيلت بگريخت :
« مشتى رعيت بيچاره كه از بىدرمانى و ناامنى راه و عدم كرايه در مضايق اضطرار مانده بودند ، همه روز در شكنجهء مطالبت بودند و همه شب بر دريچهء پاسبانى ، ملكى بىجمال و ديوانى بىمنال و رعيتى بىمال ، همه در تاريكى فتنه مشت ميزدند و به تحمل و احتيال بر انتظار فرج روزى بشب ميبردند » « 4 » . . . « اگر كسى به حالت نزع ميرسيد ، مرد سلطان و موكل ديوان بر بالين او بود تا جان از طرفى برند و مال از طرفى ، و ورثه را با مرده و گريه گذارند . » « 5 »
هامش
( 1 ) - جهانآرا ، نسخه خطى
( 2 ) - متن كتاب ص 143
( 3 ) - عقد العلى ص 25
( 4 ) - متن تاريخ ص 144 و 143
( 5 ) - عقد العلى ص 26