آتش محنت و دود وحشت در شهر بردسير افتاد ، از هرمحله نوحهاى و از هرخانه نالهاى و از هرگوشه فرياد بىتوشهاى برآمد ، نفس مملكت كرمان كه از ضعف و بيطاقتى به سينه رسيده بود به لب رسيد ، و مسالك قوافل به سبب اضطراب بسته شد ، و امداد كه از اقطار متواصل بود منقطع گرديد ، و مخايل قحط روى نمود .
و غز را چون نقش مراد برآمد ، از باغين برخاسته در كنار نهر ماهان فرود آمد ، و چون مقام بردسير از جهت تنگى متعذّر شد روى به گرمسير نهادند . و بيچاره اهل جيرفت ، غافل و بى خبر ، ناگاه بسر ايشان فرود آمدند و صد هزار نفس را به انواع تعذيب و به شكنجه و نكال هلاك كرد ، و سر در ولايت نهاد ، و هركجا ناحيتى معمور بود يا خطهاى مسكون ديدند ، آثار آن مطموس و مدروس گردانيدند ، و از رعيت بردسير هركه سرمايهء حزم داشت و مجال توشه و كراى ، لباد فرار بر گاو جلا مىنهاد .
و فضالهء حشم كرمان در و لولهء تنافر افتاد ، و از اتابك محمد كناره گرفت . و در حومهء تقارب و تحارب دست برآوردند ، و بعضى را ميكشتند ، و بعضى را ميسوختند ، و به دست خويش پر و بال خود ميكندند .
گفتار در طغيان محمد علمدار و به بم شدن و با زمرهء اوباش عزم بردسير كردن و ، رفتن اتابك محمد بجانب فارس ، و از فارس باز حدود كرمان آمدن و به طرف خراسان رفتن
شخصى بود از خسارات اوباش حشم و رذالات اوشاب « 1 » امم ، او را محمد علمدار گفتندى ، و درين فترات از نفحات شيطان باد نخوت گرفت و قومى بر خود جمع كرد و از اتابك محمد بگريخت و به بم شد و در سابق على پيوست ، و بعد از چند روز جمعى از سوار و پياده به بم بياورد و روى به شهر بردسير نهاد به خدمت ملك تورانشاه . اتابك محمد از آن شد آمد او بدظن شد و متحير فروماند ، و او را قدم اصطبار نماند . با ملك تورانشاه درين باب مشاورت كرد و او را از قصد ايشان تحذير نمود ، ملك گفت من از قصد ايشان فارغم ؛ نفرت آن
هامش
( 1 ) - اوشاب ، جمع و شب [ با كسر واو ] اخلاط الناس و اوباشهم ، مردمان عوام و غوغا و پست .