شبى وقت خواب نعره برآمد كه لشكر فارس بنه برگرفت و در شهر بم شد .
بلبل دل هريكى از مردم لشكرگاه ازين خبر از قفص تن بپريد و هركه بود علاليق « 1 » اميد از خان و مان ببريد . اهل لشكرگاه را روى ستيز و پاى گريز نماند و جز صبر و انتظار مرگ هيچ چاره نه . حقتعالى فضل كرد و شرّ ايشان در آنشب دفع كرد چه حشم فارس شب در شهر نشدند و هم در ربض شب گذاشت ، و حال ايشان در جزع و فزع از حال لشكرگاه زارتر بود .
بامداد چون بهم پيوستند خروج كردند و از پس ديوارها خود را مىنمودند چه هنوز غلبه در لشكر دشت بود امّا هول شب چنان دست و پاى مردم را سست گردانيده بود كه كسى را طاقت لگام بر سر اسب كردن نبود . اميرى شبانكاره [ اى ] بود او را حسن سرو گفتندى - به مردى مذكور و بشجاعت مشهور - لرزه بر هفت اندامش افتاده بود ، گريزان رخت درهم مىآورد ، چند نوبت سيف الجيوش - كه ذكر او سابق است - لگام او ميگرفت و باز ميگردانيد و ميگفت : اى امير ، چون مثل توئى كه آلت لشكرى و شيرمرد حشم و جريدهء مفاخر عشيره [ اى ] درين موقف قدم تجلّد سخت ندارى و لگام نشل « 2 » ( ؟ ) تصبّر فرو گيرى و توقف ننمائى و برين صفت راه گريز جوئى ، از ديگران چه حساب ؟
بيت
:
به جائى كه رستم گريزد ز جنگ * مرا و ترا نيست پاى درنگ
و ايبك به لب رود آمد كه مصاف رو با روى دهد ، عاقبت ملك ارسلان و اتابك محمد جملهء بنگاه و خيمههاى زده و ديگهاى پخته بر جاى گذاشته شب را به نرماشير
هامش
( 1 ) - علاليق ، جمع عليق [ با ضم عين و تشديد لام ] بمعنى پيچك است .
( 2 ) - در متن ليدن به همين صورت است و در بدايع دكتر بيانى حذف شده است . شايد :
فرس ؟