اگرچه ازين سخن ، « من له ادنى مسكة » « 1 » ، ميدانست كه سر رشته طايرست و جمعى از لشكر بيرون بر ورود « 2 » غدير غدر عازم ، يك سخن از سخنان ضياء الدين ابو بكر در اتابك درنگرفت و سعى او ضايع ماند .
گفتار در غدر زين الدين رسولدار و لشكر فارس با ملك ارسلان و باهل بم پيوستن و برخاستن ملك - ارسلان از در بم و رفتن به جيرفت
سرهنگزادهاى بود مجهول در كرمان ، او را ظافر محمد اميرك گفتندى ، هرسازى توانستى زد . و متهوّرى بود فضول دوست .
اتفاق را اين ظاهر در خدمت ايبك در بم بود ، گفت : من انديشهء تهورى كردهام ، اگر راست آمد خود اقبال خداوند است و اگرنه ، سپاهى از حشم كم گير ! - من شب بيرون روم ، و زين الدين رسولدار را به رسن رشوت از چاه غفلت برآورم ، و او را - به تطميع مال و تمنيت مناصب - از جادهء وفاء ملك ارسلان بگردانم ، و در سمع وى افكنم كه سرحدّ كرمان كه ملاصق « 3 » ولايت فارس است اين حشم را مسلّم باشد ، و در بلاد كرمان خطبه و سكّه بنام اتابك زنگى كنند ، و آن حشم را در شهر آرم . لابدّ ملك و لشكرى برخيزد ، ما به سرحد رويم و ملك تورانشاه را از يزد بياريم ، و زيادت مدد از فارس التماس كنيم و كرمان مستخلص گردانيم .
ايبك را اين سخن بر مذاق راست آمد ، و چون تقدير در ساختن اين كار بود ظاهر بدانچه قبول كرد وفا نمود و چند شب آمد و شد تا اين كار را به فيصل رساند .
هامش
( 1 ) - مسك و مسكة [ با ضم اول ] عقل ، خرد ، و من له ادنى مسكة يعنى كسى كه اندكى عقل و شعور داشته باشد . . .
( 2 ) - ورود ، فرود آمدن گله براى آب خوردن . مولوى گويد :چونكه گله بازگردد از ورود * پس فتد آن بز كه پيشآهنگ بود ،( 3 ) - ملاصق ، پيوسته .