به غايت صعب و دشوار بود و در اقامت آن تهاون ميرفت ؛ تا ديگر باره راه آب گشاده شد و سر در صحرا نهاد . ازين طريق نيز فارغ شدند .
بيت :
هر حيله كه در وهم بدانديش نشد * من با تو بكردم و جوى پيش نشد
پس ضياء الدين ابو بكر از شهر بيرون آمد - و او مردى غريب بود خراسانى حلالزاده و در باب صلح كلمات ايراد كرد و آنچه شرط نصح بود بجاى آورد . اتابك محمد را اين سخن بر مزاج راست نمىآمد ؛ و ملك ، رعايت جانب اتابك را ، عذرى مىنهاد . ضياء الدين در استرضاء راى ملك دو سه نوبت تردد كرد ، و اتابك اصرار بر تمانع مىنمود و از وخامت « خاتمة اللجاج شؤم « 1 » » ، انديشه نميكرد .
نظم :
جهان هست بسيار و مردم بسى * به تنهاش خوردن نيارد كسى
اگر هست پر دانه روى زمين * هوا مرغ دارد بسى دانه چين
اما چون قضائى نازل خواهد بود و سرّى از اسرار تقدير شايع خواهد شد اسباب آن ساخته گردد و مخايل آن ظاهر و لايح . آخر نوبت كه ضياء الدين ابو بكر بازآمد ، شب در خيمهء ناصر الدين كمال - كدخداى اتابك - بود ، و در تقرير مصالحت و تعداد فوايد آن خوض فرمود ، و در اثناء سخن گفت : « اگر عقد صلح منتظم نشود من مىترسم كه شكلى حادث شود بدتر از صلح ! » .
هامش
( 1 ) - پايان لجاجت كردن [ يا لجاجتكننده ] شوم و ناميمون است ، و اين مثل ظاهرا از آن زمان آمد كه گويند هارون الرشيد با زبيده نرد مىباخت بر سر آنكه هركه فاتح شد هرچه گويد ديگرى اطاعت كند ، زبيده برد و هرون را گفت بايد با فلان كنيز [ كه بسيار بدشكل و تيره رنگ و چرپ و خشن بود ] يك بار مباشرة كند . هرچند هرون عذر آورد ، زبيده لجاجت كرد ، تا ناچار هرون با كنيزك درآميخت و از قضا كنيزك باردار شد و پس از نه ماه فرزندى آورد كه او را عبد اللّه خواندند و بعدها لقب مأمون يافت و روزى كه سر امين را بريدند و بجانب مأمون فرستادند ، زبيده دست بر سر كوفت و گفت : لعن اللّه اللجاج ، و از آن زمان گفته شد كه خاتمة اللجاج شوم .