من حقوق بسيار دارد ؛ دو سالست كه رنج ما ميكشد باميد آنكه ما او را در كرمان منصبى دهيم و مكافات خدمات او نمائيم ، رضا مىبايد داد تا به جيرفت آيد و يك هفته نظارهء گرمسير ما بكند و به سلامت بازگردد » .
ايبك تركى لجوج بود ، بر گفتهء خويش اصرار نمود ، و با وى سخن ملك درنگرفت . پس ملك گفت : من انتقال باز دار الملك بردسير كنم - تا حق تعالى چه خواسته است - و عنان بگردانيد و باز ميان حشم آمد و قصهء لجاج ايبك با اتابك يزد بازگفت .
اتابك چون در آن سنگلاخ نه مجال جنبش « 1 » ديد و نه مقام كوشش - عقابى بر عقبهاى ، با وى « 2 » چه توان كرد - گفت : اى پادشاه ، مرا هيچ غرض در بردسير و جيرفت نبسته است ، همت ما درين جدّ و جهد آن بود كه ملك در كنف سلامت و ظلّ دولت به خانهء خويش و ملك موروث باز رسد ، [ ع ] و انّى سألت اللّه ذاك فقد فعل « 3 » . و ما آنچه از خداى خواستيم ، از نصرت و ظفر ، يافتيم و راه بخانهء خويش باز ميدانيم . و اين زمستان - با تراكم افواج محن و تلاطم امواج فتن - مقام بردسير دشوار باشد . چون چتر همايون به مباركى در بيضهء ولايت گشاده شد با بندگان خويش ساختن اوليتر ، هر چند ميدانيم كه با اين لشكر و حشر ، كرمان هرگز قرار نگيرد و هرچند زودتر بهم برآيد .
وداع كرد و باز گرديد و روى باز يزد نهاد ، و ملك ارسلان با خواص خويش با لشكر پيوست و به جيرفت شد و اسم اتابكى بر ايبك نهاد ، و زمستان بگذاشتند .
هامش
( 1 ) - در اصل : جايش ؟
( 2 ) - در اصل : عقابى بر عقبهء بادى ؟ تصحيح قياسى است ، بدينمعنى كه همچون عقابى بر قلهء كوهى نشسته و دور از دسترس ماست ، با او چه توان كرد ؟
( 3 ) - من اين از خداى ميخواستم و چنان شد .