الدّن دردّى . « 1 »
اتابك بدانست كه اين مخايل مخالفت است . بعد از دو سه روز كه موسم آسايش بود ، اتابك پيش سابق على كس فرستاد كه : « تو مردى باشى به حسن سيرت موصوف و به فرزانگى و جوانمردى معروف ، و ميدانى كه ملك بهرامشاه بر تو حق نعمت و تربيت دارد . امروز آن پادشاه به جوار حق پيوست ، و ترا از آن اختيار كرد كه در ناصيت شهامت تو آثار حسن عهد مشاهده كرد و دانست كه با فرزند او غدرى نكنى و حقوق احسان او را رعايت فرمائى . اين ساعت خول و خدم و خيل و حشم پدرش همه متفرق شدند ، و جز اين حصار و قلعه در دست نماند . اليق به وفادارى و انسب به حقگزارى تو آن باشد كه او را در شهر بم بر تخت نشانى ، و من و تو كمر بندگى بنديم . چون لشكر پراكنده ، بينند « 2 » كه كار به نسق التيام مطرّز است و اين ملك در سلك قرار منتظم ، همه روى بدين جانب نهند ، و چون شوكت و قوّت حاصل آمد اگر خصمى در معارضت زند جواب او توان داد . »
سابق على اين فصل بشنيد و جواب فرستاد كه : « همچنين است كه خداوند اتابك ميفرمايد ، و من نهالىام كه ملك بهرامشاه غرس فرموده است ، و لا شك از سر حسن الظن به وفادارى و حلالزادگى من ، برين اختيار اقدام نموده ، و امروز به حمد اللّه ظنّ او صادقست و فال او وحى ناطق .
بيت :
همچنان بندهوار يار توأم * بر سر عهد استوار توأم
ولايت پادشاه راست و حكم مملكت اتابك را ، و مرا با كوتوالى كار ، و اينك در موقف طاعت ايستادهام و نطاق بندگى برحسب استطاعت بسته . بلى اين كارى
هامش
( 1 ) - اول جام شراب درد آن پديد آمد ، ضرب المثل است هنگامى كه از ابتداى كار شروع به چموشى و نافرمانى بشود . دن خم شراب باشد و گاهى از آن افادهء خود شراب و جام شراب هم مىشود :تا چند دلت مايل بادنجانست * دن را بطلب از آنكه با دن جانستشيخ الرئيس قاجارشميسة كرم برجها قعر دنها * و مشرقها الساقى ، و مغربها فمى .يزيد بن معاويه
( 2 ) - در اصل : ميشد ؟