دستبرد غم چو مىبينى چه پرسى سر گذشت ؟ * پايمال محنتم ، زان اشكم از سر درگذشت « 1 »
نيم طشت فرش اغبر تا لبالب شد ز خون * عكس موج او ز طاس قبّهء اخضر گذشت
لشكر ضحاك شر « 2 » در شهر كرمان خيمه زد * چترا فريدون عدل از خاك كرمان بر گذشت
از دوام بيم شد بام قصورش جاى بوم * تا هماى عافيت پرّيد و زين در درگذشت
روز راحت را درين تاريخ « شد خوش » گفتهايم * بس كه غارت را به ما هرروز و شب لشكر گذشت
صبح را شد چهره زرد و شد شفق را اشك سرخ * زين سيهروئى كه بر مردم درين كشور گذشت
يا رب آخر چند ازين يا رب ؟ كه از ما هرسحر * بىسخن بر سمع صدر و سيّد و سرور گذشت !
محصلين و نوّاب حكومت دست تعدّى گشاده بودند و باز بقول افضل :
« . . . درين مدت به كرمان ، رسم تأديب به چوب و حبس قلاع در باقى نهادند « 3 » و زلت قدم را به اراقت دم مقابل داشتند ، و به كمتر جرمى مسلمانى را هلاك كردند . . . زمام امور بدست نااهلان ميدادند . . . ترتيب اسباب جهاندارى از دست ملوك بيرون شد ، هرتركى قبائى نو مىيافت تمنى اتابكى و خيال دادبگى ميكرد ، و هرتركى بقال بچه و قصاب بچه را وكيل خويش كرد و به ديوان پادشاه فرستاد . . . و از آن وهن ملك و ضعف كار زيادت ميشد . . . و عرصهء ولايت تنگتر ميگشت ، و ايشان را به قسم و تكاليف معذب ميداشتند . . . ارباب بصيرت دانستند كه نبض اين ملك ساقطست و نجم اين دولت هابط . » « 4 »
هامش
( 1 ) - اين شعر در جوامع التواريخ حسنى باقى مانده است .
( 2 ) - در بدايع دكتر بيانى : شد
( 3 ) - در باقى نهادن ، موقوف كردن و دست باز داشتن است .
( 4 ) - عقد العلى ص 19