گفتار در ذكر رفتن اتابك محمد به خدمت ملك بهرامشاه به دار الملك بم و آوردن او بدار الملك بردسير
در ماه خرداد سنهء 563 خراجى ، « 1 » بر قاعدهء معهود ، گلهء ستوران خاص و عام به علفخوار و مرغزار مشيز « 2 » فرستادند و امير علاء الدين ابو بكر - برادر اتابك قطب الدين محمد - امير آخور پادشاه بود و بر سر گله ، با حشم و غلامان خويش عزم خروج مىكرد .
در شب ، اتابك ، كدخداى خويش - ناصر الدين كمال - را بخواند و جا خالى كرد « 3 » و گفت :
زين طايفه كار ما نخواهد شد راست * تا چند ازين نشست ؟ بر بايد خاست !
اى ناصر الدين ، با غفلت اين پادشاه و حق ناشناسى او درماندهام ، افسر اين مملكت من بر سر او نهادم ؛ مشتى مجهول از غايت شقاوت مىكوشند تا او را از سرير سلطنت فرود آورند . و حلّ و عقد اين گره بدست منست ، و مثل عوام چنان كه :
« هركس خر بر بام برد فرود تواند آورد » ! « 4 »
هامش
( 1 ) - مطابق 570 هلالى
( 2 ) - مشيز ، آبادى بس قديم است در 14 فرسنگى مغرب كرمان فعلى كه امروزه حوزهء آن به بردسير معروف است . كوهستان مشيز و نگار و درههاى اطراف رودخانهء آن داراى النگها و علفزارهاى دائمى است كه معمولا ، سابق بر اينكه اسبى در دسترس مردم بود ، هرسال فصل بهار ، اسبها و دواب را در آنجا به علفچر ميبردند . اما امروز ديگر نشانى از علف و اسبى نيست ، چه آن اسبان راهوار را همان مردان بزرگ و نيكوكار سوار شدند و بهمراه خود بردند !
( 3 ) - جا خالى كرد ، يعنى خلوت كرد و خانه از غير بپرداخت ، نه به معناى مصطلح امروز كه جا خالى كردن را مرادف گريختن و از ميدان در رفتن به كار بردهاند .
( 4 ) - و متأسفانه اين نه اولين بار و نه آخرين بار است كه صدرى ، وليعهد جوانى را به سلطنت بردارد و اين گونه حق ناشناس و سركش تلافى بيند ، گلهء خواجه نظام الملكها و و قائم مقامها و امير كبيرها بيجاست !