شمس الدين به حكم سوارى فرستاد ، كوتوالى كه بود او را رها نكرد از آنكه از صورت حال و شكل واقعه وقوف نداشت .
ديگر باره شمس الدين كس فرستاد و احوال انهاء كرد ، هم راه منع رفت .
اتابك بفرمود كه شمس الدين را هلاك كنند .
زنهار خواست و گفت : اين نوبت اگر او را نيارند حكم سياست بجاى آرند ، و شمس الدين را هلاك كنند .
و شمس الدين به خط خويش رقعه نبشت ، و بر خط او تزوير نتوانستى كرد :
چه خطى عجب مسلسل نبشتى - و كس در كرمان بر آن شيوه نه نبشتى - و نشانى كه ميان ايشان [ بود ] باز نمود ، و احوال اعلام داد كه حيات او متعلق حبس و اطلاق مخلص الدين است .
او را خلاص دادند ، و همين كه به جيرفت رسيد ، اتابك ، مخلص الدين مسعود و شمس الدين مغونى را - مطلق و محبوس - برداشته روى به بم نهاد .
استقبال بهرامشاه از اتابك
مبشر اقبال و طاير ميمون فال و پيك دولت و بريد « 1 » سعادت نامهء بخت و مراد بدست بهرامشاه داد . از مژدهء اين خبر ظفر اثر ، هرمويى بر تن او لبى خندان شد ، و روضهء حياتش نضارت گرفت پس از ذبول ، و كوكب سعادتش طالع شد پس از افول ، طبع آشفتهاش شكفته شد و طاير دل رميدهاش آرميده گشت و دانست كه روزگار بد مهر در آشتى مىزند و فلك كينهكش راه مصالحت ميجويد ، و بخت و دولت بخشم رفته از در صلح باز آمد .
[ رباعية ]
عاشق برت اى شمع چگل باز آمد * مسكين چه كند ز دست دل باز آمد
فريادكنان غمين غمين شد ز برت * تشوير خوران خجل خجل باز آمد
موكب اتابك را بقدم استعجال استقبال نمود .
هامش
( 1 ) - بريد [ با فتح اول ] پيك و قاصد و نامهبر .