و چون شاخ خلاف برآمد ، ادمش ؛ اظهار رجوليت را ، خواست كه در صميم زمستان تاختنى به بردسير كند . و آنوقت ربض بردسير معمور و مسكون بود ، و مردم بسيار از تجار و غرباء اطراف با اموال وافر در كاروانسرايها حاضر .
چون ادمش از بم عزم خروج كرد خبر به جيرفت رسيد ، ملك ارسلان ، ايبك دراز را با فوجى از غلامان از جيرفت به راه راين گسيل فرمود تا دفع آن تاختن كنند . در راه به يكديگر رسيدند ، و ادمش در دست ايبك اسير شد و او را با چند غلام مقيّد و مغلول ، بجيرفت آورد .
و چندانكه تكدّر مشارب صفا ميان برادران زيادت ميشد تحكم غلامان و التماسات ايشان از حدّ درميگذشت . ايبك دراز كه ملك ارسلان او را از مصرع « 1 » كشتىگيرى به مشرع « 2 » اميرى رسانيده بود از جهت محاربهاى كه با ادمش كرده [ و ] او را اسير آورده بود توقع بيش از حدّ از ملك ارسلان داشت و چون مصور خاطر او مصور ظاهر نشد ، سنگ كراهيتى در راه افتاد . فصيل « 3 » وفا را رخنه كرد و از فرضهء حفاظ بيرون جست و از جيرفت به بم گريخت « 4 » و از بهرام شاه درخواست كه خدمتى كه بر دست ادمش تمام نشده بود - يعنى تاختن بردسير - او تمام كند .
و با چند غلام به بردسير آمد و سحرگاهى ، على حين غفلة ، در كاروانسراى غربا و منازل اكابر و متمولان بردسير افتاد و تاراجى تمام كرد ، و تا نماز پيشين بازار غارت گرم داشت ، و مالهاء وافر و نعمت متكاثر و نقود نامعدود و حلى عورات و ثياب منقوش و هرچه خف « 5 » بود و حمل آن ممكن بود ببرد و باز بم شد .
و رعيّت بيچاره را ازين فتنه بتازگى سيلاب بلا تا بلب رسيد و از مصاعد استغنا
هامش
( 1 ) - مصرع ، ميدان كشتى ، تشك كشتىگيرى ، مصارعة : كشتى گرفتن .
( 2 ) - المشرع و المشرعة ، مورد الشاربه آبشخور
( 3 ) - فصيل ، ديوار اطراف شهر ، بارو .
( 4 ) - در تاريخ وزيرى آمده است كه اى بك دراز دست ( ؟ ) كه از فحول امراء بود ، استدعاى حكومت بلوچستان نمود . خواهش او به عمل نيامد ، بلكه بر ليغ حكمرانى آنجا بنام اتابك قطب الدين كه با اتابك خصم بود صادر شد ، اتابك كينهء ارسلانشاه را در دل گرفت .
( ص 113 ) .
( 5 ) - خف : سبك و خفيف