حكيم گفت : كيكو سرد و تر باشد ، و دل و دماغ را تر دارد .
گفت : ديگرچه ؟
گفت : تشنگى بنشاند .
گفت : ديگرچه ؟
گفت : خواب خوش آورد .
گفت : ديگرچه ؟
گفت : حرارت تسكين دهد .
گفت : ديگرچه ؟
گفت : سلجوقشاه را دست و گردن بسته از زير خوان بيرون آورد و بدست بندگان تو دهد ! آخر تره كه چندين منافع او برشمردمى ، ديگرچه ميخواهى ؟
ملك بقهقهه بخنديد و اسب نوبتى ، اسپى تازى ، با ساختى مغربى باز داشته بود همچنان تنگ بسته « 1 » ، و جبه و دستارى باهم ، بحكيم داد .
گويند روزى ملك محمد در صحراى جيرفت در ميان سبزه به عشرت مشغول بود . شخصى نامهاى آورده بدست او داد . چون بر خواند در حال برجست و آن عشرت ترك كرد و برنشست و روى بجانب بردسير نهاد ، و كس را حدّ آن نه كه موجب آن حركت باز پرسد ؛ تا ملك بصحراء راين « 2 » رسيد . صدر الدين ابو اليمن را كه خواجهاى معتبر بود بخواند و گفت : ابو اليمن ، هيچ ميدانى كه موجب رحيل من بدين تعجيل چه بود ؟
گفت : رأى خداوند بر غوامض امور واقف باشد ، خاطر ما بندگان به كنه آن نتواند رسيد .
گفت : سبب اين بود :
و نامه بدست صدر الدين داد : نوشته بودند كه پنجم ماه سلجوقشاه با لشكرى
هامش
( 1 ) - ن . ل به تك بسته ؟ تنگ بسته يعنى درحالىكه زين و يراق بر پشت او بود .
( 2 ) - راين ، نام آبادئى بين راه بم و كرمان ، كه بسيار خوش آب و هواست و عرب در باب آن گفته : ما رأى رائيك مثل الرائن . . . 21 فرسنگ تا كرمان فاصله دارد ، قدماء شراب راين را با زعفران قاين همسنگ دانستهاند .