تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ كرمان ( سلجوقيان و غز دركرمان ) ( فارسى ) — صفحة 26

مساهمون:

ص٢٦
فلما وصلها قصد حضرة الوزير و استأذنه فى الدخول ، فأذن له ، فدخل عليه و عرض على رأيه القصة ، فلمّا رآها قام و خرج عن دسته اجلالا و تعظيما لكاتبها و اوصل لابى الهيجاء الف دينار فى ساعة ، ثم عاد الى دسته ، فعرفه ان معه قصيدة يمدحه بها ، فاستنشده اياها ، فانشده :
دع العيش يدرع عرض الفلا * الى ابن العلاء و الّا فلا
فلمّا سمع الوزير هذا البيت اطلق له الف دينار آخر ، و لما كمل انشاد القصيدة اطلق له الف دينار آخر ، و خلّع عليه ، و قاد اليه جوادا يركبه ، و قال له : « دعاء امير المؤمنين مسموع و مرفوع ، و قد دعا لك بسرعة الرجوع ، » و جهزّه بجميع ما يحتاج اليه ، و رجع الى بغداد ، و كان من الادباء الفضلاء . « 1 » »

بناى مسجد ملك

و از حكايات عدل ملك عادل يكى آنست كه بغايت عمارت - دوست بود و همواره اصناف محترفه در سراى او بركار بودندى ،
هامش
( 1 ) - خلاصهء ترجمهء اين بخش اين است : در سال فوق ، ابو الهيجا مقاتل بن عطية بن مقاتل بكرى حجازى ملقب به شبل الدوله كه از اميرزادگان عرب بود ، بين او و برادرانش كدورت و وحشتى ايجاد شد كه لازم مينمود از آنان جدائى گزيند ، پس ، از برادران جدا شد و به بغداد آمد ، آن‌گاه به خراسان رفت و در درگاه نظام الملك منزلتى يافت و چون نظام الملك بقتل رسيد به دو بيت او را رثا گفت كه در شرح حال او ذكر شد . پس ببغداد باز گشت و مدتى در آنجا مىبود و آنگاه عزم كرمان نمود باميد آنكه بدستگاه وزير آن ديار مكرم بن علا كه از بزرگمردان و بخشندگان بود راه يابد . پس نامه‌اى به المستظهر باللّه نوشت و از او تقاضا نمود تا نامهء توصيه‌آميزى از او به وزير بنويسند . مستظهر باللّه بر بالاى تقاضانامهء او نوشت : « يا ابا الهيجاء . . . الخ » ابو الهيجا به همين چند سطر اكتفا كرد و ديگر نامه‌اى نخواست و بسوى كرمان آمد و چون بدانجاى رسيد ، بدرگاه وزير آمد و اجازه حضور خواست ، پذيرفت و چون رفت و داستان را بازگفت ، و او را ديد ، برخاست و از مسند خود براى تكريم او از جاى برخاست و دستور داد فورا هزار دينار به ابو الهيجا بدهند و دوباره به مسند بازگشت . پس گفت كه قصيده‌اى در مدح او دارد و او اجازه داد كه بخواند و خواند : دع العيش . . . وزير كه اين بيت را شنيد ، هزار دينار ديگر به او داد و چون قرائت قصيده پايان يافت ، باز هزار دينار به او داد و خلعت بخشيد و اسبى به او سپرد و گفت كه فرمان امير المؤمنين بر چشم و جان است و بايد زودتر بازگردى . آنگاه وسايل بازگشت او را فراهم ساخت و او به بغداد بازگشت . »
تاريخ كرمان ( سلجوقيان و غز دركرمان ) ( فارسى ) — صفحة 26 | محمد ابراهيم باستانى پاريزى / محمد بن ابراهيم