مثل تو و اين مقرّب پادشاه چون حال وزير زاغان و ملك بومان است كه در كليله و دمنه آوردهاند .
امير قفص گفت ظاهرا ترا خرافت دريافته ، ميان قاورد و ما كوههاى شامخ و جبال راسخ در ميان است و عقبات سخت و شعاب پردرخت حايل ، مگر عقاب شود كه از اين عقبات بپرد و بعقوبات ما مشغول شود ، و معهذا اگر اين انديشه نمايد ، با او همان معاملت نمائيم كه با معز الدوله « 1 » ، نه قاورد از معز الدوله « 1 » بيش است و نه من از جدّ خود كم « 2 » .
چون گوش هوش او به ارزيز « 3 » غرور انباشته بود پيران ناصح ترك نصيحت نمودند و خواجهء مقرّب بر مداخل و مخارج آن محال مطلع شد و منتهز فرصت مىبود تا زعيم قفص را با ديگرى از معارف گروه كوفج و قفص ارادهء مواصلت شد و چون خواجه علم نجوم نيكو دانستى ، اختيار روز طوى « 4 » و طرب به رأى او مفوّض شد . او روزى اختيار كرد ، او را شاگردى بود عليك « 5 » نام و او نيز بر مخارج و مداخل و مكامن و مضايق محل و مقام ايشان و اوقات احتشاد اجناد و تفرق و تشرّد ايشان واقف و بر احوال منازل و مناهل « 6 » و مساعى و مراعى آن مدابير عارف بود ، با او جنگى ساخته
هامش
( 1 ) - ن . ل : معين الدوله و در بدايع دكتر بيانى نيز عينا تكرار شده است .
( 2 ) - زعيم قفص در زمان معز الدوله ، على بن زنگى معروف به على كلويه بوده است كه ابتدا با معز الدوله احمد ابو الحسين ديلمى صلح كرد و بعد معز الدوله به غدر خواست بر آنان بتازد ، رئيس بلوچ راه بر آن جوان ناآزموده گرفت ، احمد به سختى مجروح بيفتاد و انگشتان دست راستش قطع شد ، ابن اثير ذيل وقايع 324 گويد كه چند تا از انگشتان او قطع شد ، ابن خلكان گويد معز الدوله را به همين مناسبت « اقطع » ميگفتند ، ( ج 8 / ص 59 ) ولى در عقد العلى آمده است كه « يك دست از معز الدوله بيفكندند ، ( ص 66 ) ، و رجوع شود به حواشى تاريخ كرمان ص 65 و 66 . ( كلو ، اكابر و اشراف را گويند از نوع كدخدا و امثال آن . ( يادداشتهاى قزوينى ج 6 ص 244 ) : « و اكابر و اشراف و كلويان و اصناف مراسم و پيشكش بجاى آوردند ( از مطلع السعدين ) و اهل كل صناعة [ فى اصفهان ] يقدمون على انفسهم كبيرا منهم يسمونه الكلو ، ( ابن بطوطه 1 : 125 )
( 3 ) - ن . ل : باززير ؟
( 4 ) - طوى ، كلمهء تركى به معنى جشن و سور عروسى و ضيافت و امثال آن .
( 5 ) - عليك ، صورت تصغير دارد ، يعنى على كوچك يا بقول كرمانيها « علو »
( 6 ) - مناهل ، جمع منهل آبشخور