در آنجا از دهانش مرواريدهاى غلتان حكمت و خردش را شنيدم ، اعتقادم به او هزاران بار زندهتر از قبل شد و نشئهء الهى تمام وجودم را در اختيار گرفت . روز بعد برادرم با اجازهء مرشد بزرگ مرا با تعاليم عرفانى كه شامل بازخوانى دعاى جمعى دراويش قادرى و دستورات ملا شاه است ، آشنا كرد .
براى كامل كردن اين جرئت و جسارت به عبادتگاه قصرم رفتم و تا نيمههاى شب در آنجا نشستم ، در حالى كه نماز شب گذاردم و به اتاقم بازگشتم . سپس در گوشهاى رو به قبله نشستم و تمام فكرم را در حالى كه همزمان توصيف پيغمبر مقدسمان را در نظر مجسم مىكردم ، روى تصوير مرشد بزرگ متمركز كردم . مشغول به اين حالت خلسه به وضعى روحى دست يافتم كه نه خواب بود و نه بيدارى . در اين لحظه جمع روحانى پيغمبر و اولين پيروانش را با ساير مؤمنان ديدم ؛ پيغمبر و چهار دوستش [ ابو بكر ، عثمان ، عمر ، و على ] با هم نشسته بودند و عدهاى از مهمترين همراهان او را احاطه كرده بودند . من متوجهء ملا شاه شدم . او نزديك پيغمبر كه سرش را روى پاى او قرار داده بود ، نشسته بود ، در حالى كه پيغمبر به او مىگفت : « آه ملا شاه ، به چه دليل تو اين دخترك تيمورى را روشن و آگاه ساختى ؟ »
وقتى دوباره به هوش آمدم ، قلبم در اثر اين نشانهء تفقد الهى مثل باغچهاى از گل سرخ باز شد و خود را پر از سپاسى بىاندازه در جلو اريكهء خالق مطلق به خاك افكندم . مملو از سعادتى ناگفتنى . نمىدانستم چه كنم تا شادى قلبم را ابراز نمايم . من خداوند را با اطاعتى كور ستايش كردم و او را يكبار براى هميشه به عنوان هدايتكنندهء روح و روانم برگزيدم ، در حالى كه به خود گفتم : « آه چه سعادت كاملا خاصى و چه نيكبختى زيادى به من ، اين زن ضعيف و خوار و خفيف اعطا كرده است ! من سپاس و ستايش بىكران قادر متعال ، خداوند وصف نشدنى را بجا مىآورم كه در حالى كه زندگىام ظاهرا بىثمر جريان داشت به من اجازه داد كه خود را وقف جستوجوى او كنم و عاقبت به من هدف وحدت مورد اشتياق با او اعطا شد و مرا از اقيانوس حقيقت و چشمهء دانش عرفان سيراب كرد !
من به اين اميد نزديك شدم كه خداوند اجازه دهد با قدمهاى محكم و جسارت تزلزلناپذير اين راه باريك قابل قياس با پل صراط را در پيش گيرم و روحم سعادت عظيم اين را كه بتوانم به او فكر كنم احساس كند . ستايش خداوندى كه به وسيلهء توجه كاملا خاص مرشد بزرگ مقدس ، استعداد درك وجود مطلق در كاملترين نوع را به همانگونه كه همواره مشتاقانه آرزو داشتم به من ، اين زن حقير اعطا كرد . چون كسى كه معرفت وجود مطلق را دارا نباشد ، انسان نيست ؛ او جزو آنهايى است كه گفته مىشود : آنها مثل حيوانات هستند ، در واقع ، حتى نادانتر » . « 1 »
هامش
( 1 ) . سورهء 7 ، آيهء 178 .