تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سفرهاى ناصر الدين شاه به قم ( فارسى ) — صفحة 239

مساهمون:

ص٢٣٩
و به كلبه‌هاى ما فرود آييد و ما را سرافراز فرماييد . يكى از آنها كه به نظر مىآمد محترم‌تر از ديگران است جلو افتاد و در خانه‌اى را باز كرد . ديگران هم عنان اسبان را گرفتند و ما پياده شديم و به بالاخانهء قشنگى رفتيم ، من احساس كردم كه ديگر نمىتوانم قدم بردارم و بدون اين‌كه منتظر فرش شوم در پهلوى تكه چوب قطورى افتادم ، به خيال آن‌كه آن را بالش خود قرار دهم و از فرط خستگى و كوفتگى بىهوش افتادم . هنوز هم وقتى كه به فكر مسافرت آن شب و صدماتى كه كشيديم مىافتم لرز مختصرى در اعضايم پيدا مىشود . پس از سه ساعت سر از خواب برداشتم و احساس كردم كه گرسنگى به من آزار مىدهد . آشپز حاضر بود گفتم زود چيزى بياور كه ما سد جوع كنيم ، او هم فورا ظرف بزرگى كه پر از ميوه بود در مقابل من گذارد و گفت اينها را اهالى دهكده به شما تقديم كرده‌اند . من مشغول خوردن شدم . در اين ضمن صاحب منزل هم به بالاخانه آمد و پس از احوالپرسى گفت خواهش مىكنم ناهار را در حياط ميل كنيد تا تمام جمعيتى كه در اطراف خانه ما روى بام آمده‌اند بتوانند از ديدار شما بهره‌ور شوند . حس كنجكاوى و تفتيش زنان هم به شدت تحريك شده بود ، زيرا كه سرباز به آنها گفته بود يكى از اين دو نفر فرنگى زن است . مخصوصا زنان خانه ميل وافرى به ديدن خانم فرنگى داشتند . پس از صرف مختصر ميوه ، خدمتكار منزل آمد و مرا دعوت به اندرون كرد . با كمال بىميلى در دنبال او رفتم . زنان به استقبال من آمدند و انتهاى انگشتان را به‌طرف من دراز كرده و دستم را گرفته به لب خود چسبانيدند و با بوسه‌هاى گرمى نوازش دادند و با نهايت مهر و ملاطفت خوش‌آمد گفتند و بالاى اطاق را براى نشستن من نشان دادند همين‌كه نشستم تمام چشمان به‌طرف من دوخته شد . من نيز اين افواج كنجكاو را به دقت سان ديدم . بارى چون شب شد مارسل امر كرد كه اسبان را زين كنند ولى الاغداران متعذر شدند كه چون قبايل چادرنشين براى چراندن گوسفندان به اين نواحى آمده و به چند كاروان كوچك دستبرد زده‌اند بهتر آنست كه روز حركت كنيم . مارسل گفت ممكن نيست بايد شب كه هوا خنك است راه پيمود . روز نمىشود در اين بيابان لم‌يزرع در آفتاب سوزان