يك نفر على اكبر نام بود آدم محمد حسن ميرزا بود ، پير بود ، به على كاشى خواننده شبيه بود ، خيلى مشدى بود ، لخت شد آمد ، اول يك پشتكوارو هم زد ، بعد رفت تا صد قدم هم كه رفت آب قد مىداد ، بعد قدرى شنو كرد ، بيرون آمد . يك سوار نظام هم لخت شد رفت ، قدرى شنو كرد . بعد سه ساعت به غروب مانده سوار كالسكه شده رانديم رو به منزل .
يك ساعت به غروب مانده وارد منزل شديم ، سراپرده را همانجاى آن دفعه زدهاند ، امين السلطان باز لرز كرده است . انيس الدوله هم قولنج كرده است . ان شاء الله هردو خوب مىشوند .
عزيز السلطان يك گاو با گوساله خريده بود بازى مىكرد ، ذوق مىكرد . امين همايون امروز رفته بود عقب سنگ ، همهجا از كوه و دره آمده بود تا منزل . مىگفت اين كوه معدنها و سنگهاى خوب دارد . بعضى سنگهاى خوب دارد . بعضى سنگهاى خوب الماس ، چخماقى 88 و غيره آورده بود . مىگفت پشت علىآباد يك ده خوبى است ، شاهسون اينانلو مىنشيند . امين همايون از وسط ده گذشته بود .
روز يكشنبه 3 [ شعبان ]
صبح خيلى زود برخاستم ، حرم تازه مىرفتند ، ما هم رخت پوشيده بيرون آمدم . پياده همينطور از دم چادرها گذشته رفتم مهمانخانه كه امين السلطان منزل كرده است . رفتيم اطاق امين السلطان ، خوابيده بود توى رختخواب . چون ديشب خيلى گنهگنه به امين السلطان داده بودند ، تا ساعت شش هم بيدار بوده است ، گنهگنه مىخورده است ، حالا خسته بود و خوابيده بود ، گنهگنه هم قدرى گرفته بودش . آقا دائى ، آقا باقر ، ميرزا احمد ميرزاى امين السلطان ، ميرزا محمد خان ، شيخ الاطباء ، فخر الاطباء بودند ، بالاى سرش ايستادم ، گفتم امين السلطان ، امين السلطان گفت بله و دوباره خوابش برد . بعد بيرون آمده سوار كالسكه شديم ، از راهى كه آن روز آمديم ميل داشت ، نرفتيم ، يك راه ديگر آقا باقر ساخته است ، دست بالاى راه آن روز است . يك قنات هم امين السلطان تازه از بالاى اين راه درآورده است كه خيلى خوب قناتى است و خيلى تعريف دارد ، آب را آورده انداخته است توى صحرا . از اين راه رانديم ، از قنات هم گذشتيم ، افتاديم به راهى