تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سفرهاى ناصر الدين شاه به قم ( فارسى ) — صفحة 120

مساهمون:

ص١٢٠
محمد حسن ميرزا هم سنگ جمع مىكردند . بعد باز رفتيم لب دريا ، مرغها مىپريدند ، چند تير تفنگ انداختم نخورد . بعد سوار كالسكه شده ، همه‌جا از كنار دريا رانديم رو به منزل . ديدم يك سوارى از جلو تفنگ انداخت ، يك مرغ را روى هوا زد ، مرغ افتاد توى دريا ، سوار هم تاخت توى دريا ، مرغ را برداشت آورد ، ديدم حاجى بيك ، آدم مجد الدوله است . مرغ را عزيز السلطان گرفت . بعد مجد الدوله يك مرغ روى هوا زد ، خوب زد ، مرغ او هم افتاد توى دريا ، خودش اسب راند توى دريا ، خم شد مرغ را آورد . آن را هم عزيز السلطان گرفت ، بعد كالسكه را گفتم نگاه داشتند ، پياده شدم ، عزيز السلطان هم پياده شد ، مرغها توى آب نشسته بودند ، به ميرزا محمد خان گفتم اول تو يك تير گلوله بينداز كه مرغها برخيزند . ميرزا محمد خان يك تير گلوله انداخت ، مرغها پريدند ، يك مرغ آمد رو به من ، همچه كه آمد بالاى سر من ، يك تير انداختم ، خورد به سينه‌اش ، افتاد توى دريا ، رفتند مرغ را آورده گذاشتيم توى كالسكه ، راست آمديم منزل . سه و نيم چهار ساعت به غروب مانده رسيديم به منزل كه كوشك نصرت است ، همان كوشك نصرت است كه پيش نوشتيم ، همين‌طور بيكاربيكار راه مىرفتيم ، هيچ دراز هم نكشيدم عصرى رفتيم بالاى پشت‌بام مهمانخانه ، عزيز السلطان هم آمد ، بازى مىكرد ، از بالاى پشت‌بام صحرا و غيره خيلى خوب پيداست و باصفا است ، يك ساعت به غروب مانده هم مىخواستيم برويم بالاى دره ، يك جائى است كه باغ نارى مىگويند ، آنجا را تماشا كنيم ، اسبهاى ما را تمام برده بودند علىآباد ، يك اسب نبود . به حاجى سرور خان گفتم برو اسب خودت را زين كن بياور . از در حياط امين اقدس بيرون آمده سوار اسب حاجى سرور خان شديم . با مجد الدوله و حاجى بيك ، ميرزا محمد خان ، امين همايون ، آغا بشارت و حاجى بلال رانديم ، سربالاى دره ، تا رسيديم به چادر زين‌دارباشى ، زين حاجى سرور خان بد بود ، . . . آدم را درد مىآورد ، يك توزينى از زين‌دارباشى گرفتيم ، پياده شدم ، مجد الدوله زين را درست كرد ، دوباره سوار شديم . رانديم ، آخر چادرها ، چادر ساعد الدوله است ، ديدم ساعد الدوله تك تنها توى چادرش نشسته است . آمد ايستاديم ، قدرى صحبت كرديم . بعد رانديم .