بنفشه هست .
امروز انيس الدوله و امين اقدس رفته بودند زيارت ، دوره فنر كالسكهء انيس الدوله هم شكسته بوده است .
امشب انيس الدوله مىگفت عصرى حاجى ابراهيم رفته خلا ، پايش دررفته افتاده است توى خلا ، غرق شده است ، تمام سرتاپاش گهى شده است . از خلا بيرونش آوردهاند بردهاند حمام ليف زدهاند .
روز پنجشنبه 29 [ رجب ]
امروز بايد برويم منظريه ، صبح خيلى زود ، يك ساعت به دسته مانده كه ساعت يازده بود ، از خواب بيدار شدم ، ديروز هوا صاف و آفتاب بود ، ديشب هم ستاره بود و صاف بود ، به خاطر جمعى خوابيده بوديم كه هوا صاف است ، دوباره قدرى خوابيدم تا سردسته عزيز السلطان آمد زير لحاف قدرى بغل من خوابيد ، بعد برخاست رفت . باز خواستم بخوابم ديدم آغا محمد خان آمد ، گفت به مىخواهيد بخوابيد پاشيد در برويد كه ابر است و باران مىآيد ، تا اين حرف را شنيدم اوقاتم تلخ شد . برخاستم ، حرم و كنيزها و امين اقدس هم همه رفته بودند زيارت ، هيچكس نبود . رختهايم را هم عوض نكردم ، با همان رختها سروروئى شستيم و آب گرم خورديم ، خيال مىكردم كه تمام صحرا گل است و نمىشود رفت . دستپاچه شده بودم و اوقاتم تلخ بود كه مبادا باران بيايد . دستپاچگى رفتم زيارت . انيس الدوله و حرم معركه مىكردند ، چكمه را كنده رفتم توى زيارت ، يك ماچ به ضريح كرده بيرون آمدم . راست از در اندرون بيرون آمده ، عزيز السلطان را هم برداشته بيرون آمديم ، حاجى لله و غيره هم نبودند . عزيز السلطان را داديم بغل ابراهيم خان ، جلو خودش نشاند ، از رودخانه گذشت ، عزيز السلطان را نشاند توى كالسكه خودش 77 ، ما هم سوار اسب شده از رودخانه گذشته سوار كالسكه شديم و رانديم .
دم رودخانه يك نفر [ با ] امين حضور ايستاده بود . قدرى كه رانديم امين السلطان و