نوشته بود : « الحمد للّه الّذى هدانا لهذا و ما كنّا لنهتدى لو لا ان هدانا اللّه » « 1 » الى آخر .
عرضه داشتم يا سيّدى ! تشكر دارم از اشعهء انوار حسنت كه مرا به كويت دلالت نمود و از رشته علاقهء لطفت كه مرا به كويت كشانيد ورنه ، " من كه باشم كه بر آن خاطر عاطر گذرم " بعد به طريق اجازه و استجازه با گردن كج و ديدهء گريان و دل بريان معروض داشتم : « ا ادخل يا اللّه ! ا ادخل يا رسول اللّه ! ا ادخل يا امير المؤمنين » . بعد يكيك از پيشوايان اهل طريقت را استجازه نمودم تا به نام نامى و اسم گرامى آن مقصود مشتاقان و قبلهء عارفان رسيدم و عرض كردم : « ا ادخل يا على بن موسى الرّضا » و تأمل نمودم كه آيا اين عاصى روسياه نامه تباه را در آن مقام منيع و مكان رفيع اجازهء ورودى حاصل است يا نه ؟ يك مرتبه عقل - كه معلّم دبستان عشقم بود - مرا خطاب نمود و بدين عتاب جوابم داد ، اى عاشق هرجايى و اى واله شيدايى :
شستشويى كن و آنگه به خرابات درآى * تا نگردد ز تو اين دير خراب آلوده
دانستم كه اين بيت المقدس را « غسل تعميد » ديگرى لازم است ، فورا مجراى بحر عميق دل را از چشمهء ديدگان گشوده و سيلاب خون از هر طرف جارى نموده در شط ديدگان غوطهور شدم . از طريق توبه و انابه و عجز و نيازمندى در آن لجّهء خون غسل ارتماس به عمل آمد ، بعد سر در عتبه گذاردم و صورت به خاك مسكنت نهادم عرضه داشتم :
جز آستان توام در جهان پناهى نيست * سر مرا به جز اين در حواله گاهى نيست
اى مولاى من ! سگى كه در نمكزارى اوفتد از پليدى باطن خود نترسد و از خباثت خود نهراسد ، زيرا كه ديگر او نيست هرچه هست اوست . پس آستانهء مباركه را بوسيده ، محبوب خود را ياد نموده از معشوق خود همّت طلبيدم و بار اميد بر دوش كشيدم و به استعانت مستعان حقيقى گفتم : « بسم اللّه و باللّه و فى سبيل اللّه و على ملّة رسول اللّه و على منهاج اولياء اللّه . » « 2 »
هامش
( 1 ) . « سپاس خداى را كه ما را به اينجا رهنمون شد و اگر خداوند راهبر نمىشد هرگز راه نمىيافتيم » اعراف 7 / 43 .
( 2 ) . يعنى : به نام خدا و به سبب ( يارى ) خدا و در راه خدا و در ملّت و طريقهء پيامبر خدا و با روش اولياء خدا .
« بخشى از اذن دخول زيارت »