در طرف بالاى سر مبارك بود . حاجتمندانى ديدم كه چون مستمندان هريك رشتهء توسّلى به گردن بسته و در پاى آن پنجره نشسته ، چنانچه حال نيازمندان است به خضوع و خشوع مشغول و حال دلريشان را معمول داشتند . بىاختيار به سجده دراوفتادم و شعبه از رود جيحون از ديده بگشادم . عرضه داشتم :
نصيحتى است ز پير طريقتم ياد است * سرى كه عشق ندارد كدوى پر باد است
اى مولاى من ! اين عاشقان كه از طبقهء حاجتمندانند ، چه شود بر ايشان نظر مرحمتى و شفقتى گردد ؟ بعد از دعاى خير به حال آن بينوايان برخاسته به درب باب السيّادة رسيدم . نالهها ديدم و آوازهها شنيدم كه جمعى به خواندن اذن دخول و بعضى به زيارت مشغول بودند . ايستادم ، لوحهاى كه در او اذن دخول منقوش و بر ديوار منصوب « 1 » بود ، ديدم ، به خواندن مشغول شدم . سه مرتبه تكبير و بعد از تكبير ، تحميد و تسبيح عرضه داشتم و بعد قرائت نمودم : « الحمد للّه على هدايته لدينه » « 2 » و گفتم : « شهد بهذا شعرى و لحمى و دمى » « 3 » كه دينى جز تعشّق به خانوادهء عصمت كه بدان هدايت يافتهام ، نيست و خداى خود را محمدت نمودم و الى آخر قرائت كردم . به خاك اوفتادم و عتبه بوسيدم .
طبعم را ديدم كه مانند گدايان سر بر آن آستان نهاده و مىگويد :
اى روز وصال تو شب معراجم * عشق تو دليل را هم و منهاجم
درويش فقيرى به گدايى درت * باز آمده مستمندم و محتاجم
طبعم را تسليه گفته و به رحمتش و تلطفش اميدوار نمودم . برخاستم داخل دار السيّاده شدم . دست ادب بر سينه ، درب حرم محترم ايستاده ، مات و مبهوت در سكوت كه آيا ؟
اينكه مىبينم به بيداريست يا رب يا به خواب
زيرا كه تن افسرده و روح مرده را كى اميد حيات جاويد بود و بختم به كدام استعداد داراى اين سعادت گرديد و نيّر اقبالم از كدام افق مراد طلوع نمود ؟ در بحر حيرت متفكر و محبوب خود را متذكّر بودم كه چشم بر لوحهء ديگر اوفتاد كه بر ديوارش آويخته ، ديدم
هامش
( 1 ) . اصل : منسوب .
( 2 ) . يعنى : « سپاس خداى را كه به سوى دينش هدايت مىفرمايد . »
( 3 ) . يعنى : « پوست و گوشت و خونم به اين مطلب گواهى مىدهند . »