داخل شدم ؛ هنگامهاى ديدم كه فزع يوم اكبر مرا به مدّ نظر محقّر آمد : جمعى چون پروانه در گرد مرقد آن جانانه ، ديوانهوار در طوف و برخى به كردار نيازمندان از كردار خويش در خوف . فرقهاى در خضوع و عدّهاى در خشوع ، قومى در نماز و طايفهاى در گرد ضريحش به راز و نياز . من هم آمدم در مقابل ، روبهروى دوست خود ايستادم .
سطوت عشق آن محبوب مرا مجذوب داشت ، به خاك اوفتادم و صورت نياز بر خاك نهادم . عرضه داشتم : يا سيّدى !
در ازل پرتو حسنت به تجلّى دم زد * عشق پيدا شد و آتش به همه عالم زد
جلوهاى كرد رخت ديد ملك عشق نداشت * عين آتش شد از اين غيرت و بر آدم زد
( حافظ )
اگر جذبهء اشعّهء حسنت نبود آدم را از بهشت به عالم خاك چه مقامى بود ؟ و ليكن اى مولاى من !
پدرم روضهء رضوان به دو گندم بفروخت * ناخلف باشم اگر من به جوى نفروشم
( حافظ )
« يا دينى و دنيائى و يا آخرتى و عقبائى » . « 1 » زيرا كه :
گداى كوى تو از هشت خلد مستغنيست * اسير بند تو از هر دو عالم آزاد است
( حافظ )
بعد برخاسته ايستادم ، به زيارت خواندن مشغول شدم . چون كتاب زيارتنامه نداشتم ، دفتر عشق گشودم و زيارت جامعهء كبير [ ه ] مىخواندم ولى از خود بىخبر كه چه مىگويم و چه مىجويم زيرا كه غير از نور خدايى چيز ديگر مشاهده نمىنمودم . گاهى عرضه مىداشتم : « يا سيّدى و مولاى ، انتم السّبيل الاعظم و الصّراط الاقوم ، من اتاكم فقد نجى و من لم يأتكم فقد هلك . » « 2 »
هامش
( 1 ) . يعنى : « اى دين و دنياى من ! اى سرانجام و نيك سرانجام من ! »
( 2 ) . يعنى : « اى آقا و مولاى من ! شما بزرگترين راه ( رضوان خدا ) هستيد . شما استوارترين طريق حقيقت هستيد .
هركس به شما رو كرد نجات يافت و هركس از شما روى گرداند به مهلكه افتاد . »