بعد ، مجددا به خاك اوفتاده ، ناليدم و زاريدم و قدرى هم دل با آن برگزيدهء قاضى الحاجات در مناجات و راز و نياز شد . نالهاش را مىشنيدم و كلماتش را نمىفهميدم ، زيرا كه دل در حريم قربش از من مقرّبتر و خرمن وجودش از من سوختهتر بود و به زبان عاشقان ، مقالات جانفشانى داشت كه مرا از آن آگاهى نبود .
بعد برخاستم به طرف پايين پاى مبارك آمدم قدرى ايستادم ، جبروت عشقش مرا به خاك درانداخت و دو مرتبه كورهء دل را بتافت . صورت مذلّت به خاك مسكنت نهادم و چشمهء خون از ديده بگشادم . در آن احوال طبعم را بدين مقال مترنّم ديدم كه اين كلمات را مىسرود و سيل سرشك مىگشود .
به دل فتاد ز مويت هزار قيد سلاسل * به چشم مست تو سوگند كه اين « 1 » علاقه تو مگسل
نسيمى از بن مويت وزيد و زورق مهرت * ز بحر عشق به كويت مرا كشيد به ساحل
به سوى كوى تو من از ازل چو رخت بستم * به سر دويدم ، كردم ز شوق قطع منازل
به هر ديار رسيدم ز هر چمن كه گذشتم * به غير غمزهء حسنت نبود مير قوافل
چه روى و موى تو ديدم برفت صبر و شكيبم * ولى چه سود كه عقرب به مه نمود مقابل
گداى عشقم ، سر بر درت نهاده فقيرم * كجا رواست ز باب كريم راندن سائل
زهى شرف چه كشى فخر من اگر بنوازى * ز كشتگان تو من نيستم به تيغ تو قابل
هامش
( 1 ) . اصل : كاين .