بِالْوادِ الْمُقَدَّسِ طُوىً
« 1 » دانستم كه اين خلع نعال به مناسب حال از براى من موعظه و نصيحت است . نعل علايق از خود كندم و ذرّات دقايق را ملاحظه نمودم .
سر را به جاى پا گذارده به ايوان مطهّر كه آيت اللّه اكبر بود ، وارد شدم و به در رواق دار السّعادة كه در طرف بالاى سر مبارك بود ، صورت به آستانه نهادم . دل بطپيد و عقدهام تركيد . گريه مجال نداد و سيل سرشكم از من جلو اوفتاد . دل در راز و نياز و طبعم با وى همآواز شد . شنيدم به صوت حزين اين اشعار مىسرود :
چو عكس روى تو در صفحهء خيال كشيدم * شعاع پرتو حسنت ز آفتاب نديدم
دلم به زلف خم اندر خمت نگر شده پيوند * به آن دو مار بپيوستم و ز خويش بريدم
هواى كوى تو برهم زد آشيانهء دل را * چه مرغ سوخته بر شاخهء مراد پريدم
چه سنگ فتنه نباريد بر سر من از اين چرخ * چه خارهاى غمت را بپاى خود نخليدم
گهى به تهمت عشقت شدم ملامت دشمن * هزار طعنهء اغيار را به گوش شنيدم
گهى ز خوف رقيبان چه « 2 » بوم رفته به ويران * شكستهبال و دلافسرده گوشهها بخزيدم
گهى به وادى مهر تو من دويده چو مجنون * گهى به كوه و بيابان ز هر كنار دويدم
هر آنچه تير بلا آمدى ز ناوك مژگان * به ديدهاش بكشيدم به جان خويش خريدم
هامش
( 1 ) . « كفشهايت را [ به احترام ] از پا بيرون كن و بدان كه تو در وادى مقدس طوى هستى » طه 20 / 12 .
( 2 ) . اصل : چون .