سر نياز نگيرم ز آستان تو اى شه * كه از جناب تو باشد هزارگونه اميدم
مرا بس است جوانى و عيش باده و مستى * كه من چه طاق هلالت ز بار عشق خميدم
سرشك ديدهء من بين مران ز درگه « 1 » خويشت * كه من ز باغ وصالت گلى هنوز نچيدم
به خاك پاى تو جان باشد آرزوى نثارش * بزن ز غمزهء دلدوز و مىنما تو شهيدم
شود ز باده وصلت مرا كنى مخمور * كه ميهمانم [ و ] زان ساغر غمت نچشيدم
غرض آنكه سر از آستانه برداشته ، برخاستم ، دل را با خود نيافتم .
سرآسيمه به هر طرف نظر افكندم او را به درب رواق دويّم ديدم . فرياد كشيدم ، استغاثه نمودم كه اى رفيق شفيق تاكنون به خاطر تو چه زحمتها كه نديدم و چه مشقّتها كه نكشيدم ؛ اگر تو را هواى كوى خوبان نبودى ، من آوارهء بيابان نگشتمى . سوداى بتانت مرا پريشان و ميل گلستانت مرا بىخانمان نمود . حال كه وقت مصاحبت و زمان مرافقت است از من مفارقت مىنمايى و در چنين جايى تنهايم مىگذارى ؟
دل را ديدم توقّفى كرد ، تبسّمى نمود و تعجّبى كرد . گفت : « اى ديوانهء بيچاره ، حال مجال بهانه نيست ، معلوم است كه درنگت از دورنگى است و توقفت از بىوقوفى است .
عاشقان شيدا در زمان وصال خود را نشناسند و فروعات ادب و شكايت را كنارى گذارند . تا نفس باقى است خود را به ساقى رسان ! تا جانى در تن است خود را به حرم كعبهء مقصود كشان ! اين تدليس و چاپلوسى را كنارى نه زيرا كه اينجا تن ضعيف و دل خسته مىخرند . »
پس با كمال بندگى از طريق انفعال و شرمندگى وارد شدم . در همان رواق ، پنجرهء نقره ،
هامش
( 1 ) . اصل : درگاه .