يك نفر در نزديك من نشسته بود آن هم مىخنديد .
گفتم : « اى برادر اين خنده از براى چيست ؟ مگر آنان و اينان و شما و ماها همه يك ملّت و تمامى مسلمان نيستيم و يك پروردگار را پرستش نمىكنيم ؟ و مگر قانون مذهب همهء ماها قرآن نيست ؟ آخر خداوند در كلام مجيدش
فَأَصْلِحُوا بَيْنَ أَخَوَيْكُمْ
« 1 » فرموده ، چرا منازعهء آنها را اصلاح نمىنماييد ؟ »
گفت : « جناب آقا ! اينها وحشيانى هستند كه تاكنون سالى يك مرتبه حمّام نديدهاند .
غير از مرسومات ولايت خود دينارى مخارج حمام ندادهاند و در مخارج هم بسيار ممسك هستند و حمّامى هم از پول حمام خود نمىگذرد ، در اين صورت من چگونه مىتوانم اصلاح نمايم ؟ » من از كلمات او بيشتر تعجب نمودم . دانستم كه از وجود آنها ثمرى مترتّب نخواهد بود . ناچار خود برخاستم با هزار موعظه و نصيحت ، كردها را راضى نمودم كه هريك سه شاهى بدهند و من هم يك قران در عوض آنها بدهم . وجه را به حمامى پرداختيم . نايرهء مخاصمه فرونشست . كردها از حمّام رفتند .
شخصى كه منكر اصلاح بود و در نزدم نشسته بود ؛ گفت : « جناب آقا ! من به شما گفتم كه اين كار اصلاحپذير نيست مگر آنكه پول حمّامى را بدهيد . عاقبت همان شد كه من گفته بودم . »
گفتم : « اى بيچاره ! تو همچه گمان مىكنى كه اصلاح فقط بايد به زبان باشد . البته گاهى هم مىشود كه از براى اصلاح امور مسلمانان پول بايد خرج كرد و چه بسيار مىشود كه از براى اصلاح دو طايفه و دو فرقه ، نفسى تلف خواهد شد ، در آن صورت از دادن جان هم مضايقه نبايد بشود ، زيرا كه احتمال مىرود از خوف تلف نفسى ، نفوس بماند بسيارى تلف شود و عرض مسلمانان هدر برود ، چنانچه امروز اگر اصلاح نشده بود ، شايد در بين اين زدوخورد ، نفس محترمى تلف مىشد .
حال چه ضرر داشت كه من قرانى دادم و جانى خريدم و به يك دقيقه گفتگو زحمت گفتگوى دو ماه و يا سه ماه محكمهء شرع و يا عرف را موقوف داشتم و به يك دقيقه
هامش
( 1 ) . « پس بين برادرانتان آشتى برقرار سازيد » حجرات 49 / 10 .