معطّلى زحمت دو ماه يا سه ماه حبس را از جمعى برداشتم .
و شما به بيعارى نشستيد و تماشا كرديد و مىخنديديد و در وظيفهء خود كوتاهى نموديد و حق انسانيت و اسلاميت خود را به جاى نياورديد و من كه به عقيدهء شما زحمت كشيدم ، سود بردم نه زيان و غفران شامل حال من شد ، نه خسران . »
بعد از مقدارى از اين مكالمات از حمّام بيرون آمدم ، روانهء منزل شدم .
در كوچهء جنّت بالا خيابان ، كاروانسرايى بود ، دستهاى از اين كردها به عزم زيارت تازه رسيده بودند . درب كاروانسرا پياده شدند . كاروانسرادار از براى آنها منزل معيّن كرده بود و در حجرات ساكن نمود .
[ ماجراى خريد چادرشب از كردها ]
چون اين كردها چادرشبهاى ابريشمى خوب از براى فروش مىآورند ، من به خيال آن افتادم كه هنوز مطاع آنها به دست دلال نيفتاده ، خوب است بروم چند طاقه چادرشب از آنها بخرم ، وارد كاروانسراى شدم . در كنار حجرات گردش مىكردم و از مقصود سراغ مىگرفتم . در گوشهء كاروانسرا رسيدم . دو رأس اسب با يكديگر مشغول مجادله شدند و به طرف من مىآمدند و لگد مىانداختند .
من خود را كنارى كشيدم ، چون در گوشهء كاروانسراى بود و راه فرار نبود ، در طويله [ اى ] ديدم ناچار به آن طويله پناهنده شدم يكى از آن اسبها هم به طرف همان طويله آمد . من به عقب طويله فرار كردم . در آن ظلمتكدهء طويله صدايى به گوشم رسيد .
يكى مىگفت : « مشهدى ! نيا . »
در طرف آن صدا نظر انداختم ؛ آفتابرويى ديدم كه در زاويهء طويله آرميده ، و خورشيد چهرهاى مشاهده نمودم كه در گوشهء آن ظلمتكده خزيده ، زهره جبينى - كه عطارد را به مشترى ديدار پايدار ندانستى - و قمر صورتى را ملاحظه نمودم كه مرّيخ سطوتش ، زحل را زهرهء ديدار نگذاشتى .