تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سفرنامه گوهر مقصود ( فارسى ) — صفحة 264

مساهمون:

ص٢٦٤
من در ورطهء حيرت متفكر كه آيا اين روشنائى از چيست و اين صدا از كيست ؟ بىاختيار به طرف آن صدا دويدم زن حوروش فرشته خصلتى ديدم برهنه در گوشه‌اى ايستاده و ظرفى از آب در كنار خود نهاده ولى صورت چون قرص خورشيد برافروخته و گيسوى مشكين چون خرمن مشك تاتار برگرد آفتاب رخسار آويخته ، خالهاى جبينش از ماه و پروين خبر مىداد و بدن ثمين سيمينش ، نقرهء خام را وقرى نمىنهاد . بدن را شست‌وشوى مىكرد و مردى با ابريق آبى او را معاونت مىنمود . چون آن واقعه را ديدم فورا ديده بربستم و خود را به طرف آخورى كشيدم . سر و گردن در ميان آخور فرو بردم ، لب گشادم و فرياد نمودم . گفتم : « اى مرد ! اين زن را بپوشان و مرا از غم برهان » آن مرد ، زن را كنارى كشيد و از فرياد من ترسيد كه مگر چه حادثه واقع شده ؟ ! من هم سر و كلّه در ميان آخور برده تأسف مىخوردم كه اگر طمع خريد چادرشب نبود ، اين رنج و تعب نمىديدم و اگر سوداى تجارت نبود اين همه زحمت نمىديدم . در آن حال يكى از اسبها وارد طويله شد و اسب ديگر هم به تعاقب آن اسب آمد . چون طويله وسعتى نداشت ترسيدم كه مباد به لگد يابو گرفتار گردم و يا به هوس ماديان دچار شوم . ناچار خود را در ميان آخور كشيده و در زاويهء آن خزيدم . فرياد زدم ، چند نفرى از بيرون آمدند ، آن دو اسب شرير را گرفتند . مرا در ميان آخور و آن دو نفر را در گوشهء طويله ديدند ، تعجّب نمودند . خوب بود كه آن زن لباس خود را پوشيده بود و الّا مورد هزارگونه تهمت و ملامت بودم . باوجود بر اين يكى از كردها [ با ] چوبى در دست به نزديك آخور آمد ، در كمال غلظت و درشتى فرياد زد : « سيّد در اينجا چه مىكنى ؟ ! » گفتم : « از ترس لگد اسبها به اينجا فرار كردم . » پرسيد از براى چه در اينجا آمده بودى ؟ » شرح حال خود و خريدارى چادرشب [ را ] نقل نمودم . گفت : « اگر راست مىگويى چرا در عقب طويله فرار نكردى و در ميان آخور مخفى شدى ؟ »