اين دو روز را به واسطهء بعضى پريشانىها و كسالت مزاج معاشرت با كسى نكردم و به غير از حرم مطهر به جاى ديگر نمىرفتم .
[ ماجراى دعواى اكراد در حمام ]
روز يازدهم « 1 » بعد از اذان صبح برخاستم و محتاج به حمام بودم . خادم خود را گفتم :
« مىخواهم به حمام بروم و از كوچههاى سرپوشيده و دالانهاى مستطيل مشهد به سبب تعدى اشرار خايفم . خوب است به روشنايى فانوس مرا به حمام برسانى . »
خادم فانوس را روشن نموده ، به اتفاق آمديم . در بالا خيابان در جنب بست حضرتى حمّامى بود . خادم مرا به حمّام رسانيد و مراجعت كرد .
من وارد حمّام شدم . دلّاكى از براى خدمت حاضر شد . سر مرا تراشيد . چون نماز نخوانده بودم از خدمات ديگر او به صابونى قناعت كرده و خود را تطهير نموده از گرمابه بيرون آمدم . در جامهكن حمّام مشغول نماز شدم .
بعد از نماز ديدم عدّهاى از اكراد به حمّام رفته بودند بيرون آمدند . لباسهاى خود را پوشيده مىخواستند بروند . حمّامى مطالبهء پول حمّام مىكرد . آنها مىخواستند هر نفرى يك صد دينار بدهند و حمامى هر نفرى را پنج شاهى مطالبه مىداشت و كردها كه قريب پانزده نفر بودند زياده از صد دينار نمىدادند .
گفتگو ما بين آنها به سختى رسيد . دلّاكها به حمايت حمّامى آمدند و اكراد هم شرارت مىنمودند . اگرچه حمّامى و دلّاكها هم تعدّى مىكردند و آن حمّام با آن كثافت ، زياده از صد دينار ارزش نداشت باوجود بر اين هم حمّامى شرارت مىكرد و هم كردها تعدّى مىنمودند .
رفتهرفته دعاوى آنها به خصومت مبدّل گرديد . دشنام زيادى به يكديگر مبادله نمودند و مقدارى هم سر و مغز همديگر را كوفتند و بعضى از خراسانىها كه در حمام بودند ، تماشا مىكردند و مىخنديدند . من از مخاصمهء آنها و خندهء اينان تعجب نمودم .
هامش
( 1 ) . روز 11 شوال 1326 / 15 آبان 1287 .