گفتم : « چون قصدم فرار بود ، ترسيدم از يابو فرار كرده دوچار ماديان شوم . »
گفت : « در اين طويله غير از يك مرد و يك زن كسى نيست و ماديانى در اينجا نيست . »
گفتم : « از همان زن ترسيدم ، زير كه لگد يابو را معالجه شايد ولى خدنگ دلدوز او را جز جان دادن چاره نشايد و زحمت لگد يابو بر تن ناتوان سهل است ، امّا تير دلدوز اين ماديان آفت دين و ايمان است . از اين جهت از دو طرف خود را محافظت نمودم و در ميان اين آخور مخفى شدم ! »
آن مرد ملتفت كلماتم نشد و مهملاتم را اعتنايى نكرد و به طرف آن مرد و زن روانه شد . پرسيد : « شما كيستيد ؟ » آن مرد گفت : « من يكى از زوّار كرد هستم و اين زن عيال من است . يك ماه بود او را غسلى لازم بود و ما را فرصتى نبود . امروز كه از حرم بيرون آمديم ، بيكار بوديم من از چاه آب مىآوردم و او مشغول غسل بود . ان شاء اللّه اگر فردا فرصتى شود او از براى من آب مىآورد و من غسل خواهم كرد . »
مرد سرايدار گفت : « اى احمق اينجا طويله است و حمام نيست و اين فصل زمستان است و تابستان نيست . در اين هواى سرد اين عيالت را تلف خواهى كرد . »
گفت : « از براى ما زحمتى نيست . بعد از شستشوى بدن هر دو در زير پوستين در آغوش يكديگر مىرويم و گرم مىشويم . »
من از سخنان ايشان تعجب نمودم و عبرت گرفتم ! از آخور بيرون آمدم و آنها مشغول صحبت بودند . من از در طويله بيرون آمده ، فرارا به طرف منزل آمدم .
خادمم از سبب دير آمدنم پرسيد . گزارشات خود را نقل نمودم . آن هم شرحى از حالات اين كردها نقل نمود . در حقيقت اين كردها از اعراب بدوى عراق عرب ، وحشىتر هستند .
* * * بارى آن روز از فيض عتبهبوسى آستان مبارك محروم ماندم . در آن حال شخصى پاكتى آورد كه فلان تاجر طهرانى مكتوبى به شما نوشته و شما را در منزل خود دعوت نموده .
سفرنامه گوهر مقصود ( فارسى ) — صفحة 265
مساهمون: آقا سيد مصطفى تهرانى ( ميرخانى )
ص٢٦٥