دارم و يكى از حوايجم آن بود كه برادرى داشتم در سنوات قبل به همراه شجاعالدوله به طهران رفته بود . شجاع الدوله مراجعت كرد ، و برادرم در طهران ماند . چون مدتى بود از او خبرى نداشتم حاجت اوّلم خدمت اين بزرگوار آن بود كه از برادرم خبرى برسد ، هنوز وارد حرم نشده بودم ، يك نفر از كردها اين كاغذ را به من دادند و مىگويند برادرت به سلامتى وارد قوچان شده و اين كاغذ را براى شما فرستاده ، آوردهام شما از براى من بخوانيد . »
من كاغذ او را گرفته باز نمودم ، ديدم برادرش شرحى از سلامتى خودش نوشته و سفارش كرده به زودى مراجعت نماييد و من مىخواهم بروم عشقآباد » .
گفتم : « اين كاغذ را به جناب شريعتمدار بدهيد كه مىگويد موعظه و نصيحت ثمرى نمىدهد . » بعد آن كرد ، گفت : « الحال دو حاجت خود را عرض مىكنم و مرخّص مىشوم و صبح به طرف ولايت خود مىروم . »
جالسين آن مكان از خلوص عقيدت آن مرد تعجّب نمودند و او را تحسين نمودند .
و من ، رو را به شريعتمدار نموده ، گفتم : « حال دانستى كه نوع شما چه مقدار در نزد پروردگار و خدمت رسول مختار و ائمهء اطهار مسؤول هستند و برحسب تكليف خود رفتار نمىكنند ؟
آن مقدار از وجوهات كه شما از مردم دريافت مىنماييد ، اگر عشر آن را به مردم كافى عاقل بدهيد و آنها را از براى دعوت در ميان ايلات و عشاير بفرستيد ، تمام مردم از قوانين شريعت مسبوق خواهند شد و همگى به شاهراه هدايت دلالت خواهند شد .
اين قصور از شماست كه مأمورين الهى هستيد . حال از روى انصاف تصديق دهيد شما بيشتر مورد ملامت مىباشيد يا مأمورين ديوان و شما بيشتر معذّب خواهيد بود يا اين عوام ؟ »
دوستان كه در اطرافم بودند ، تصديق مىنمودند و شريعتمدار هم عاقبت تصديق كرد .
آن شب را هم به اين كلمات گذرانيده بعد برخاستم و به منزل خود آمدم .
سفرنامه گوهر مقصود ( فارسى ) — صفحة 260
مساهمون: آقا سيد مصطفى تهرانى ( ميرخانى )
ص٢٦٠