مرد بىاختيار به گريه درآمد .
چند نفرى از رفقاى او هم در گردش نشسته بودند ، آنها را هم رقّتى دست داده بود .
گفتند : « اى سيّد از براى خاطر امام رضا - عليه السلام - ماها چادر نداريم كه زنهاى خود را بپوشيم تكليف ماها چيست ؟ » گفتم : « شما چادرشب ابريشمى و كج « 1 » كه براى رختخواب مىبافيد همه از براى فروش آوردهايد ، از آنها زنها را بپوشانيد و اگر رضايت امام - عليه السلام - را مىخواهيد اين زنها را در همچه ايّامى وارد حرم ننماييد .
و من در حضور اين حجت بالغهء پروردگار با شما معاهده مىنمايم از امروز به بعد هر زمان به زيارت مىآييد زنها را با چادر بپوشانيد و در درب رواق هركجا كه خلوت باشد آنها را نگاه داريد و از همان مكان زيارت نماييد .
بعد تو كه شوهر اين زن هستى به تنهايى در حرم مشرّف شو و ضريح را ببوس .
عرضه بدار : اى مولاى من ! از براى خشنودى شما من چادر بر سر عيالم انداختم و از براى پاس شريعت ، آنها را در ميان جمعيت نياوردم و خودم حضور مبارك تو ايستادهام و فلان حاجتم را هم از تو مىخواهم و حاجت خود را عرض كن ، مادامى كه در مشهد مشرّفى اگر حاجتت برآورده نشد ، مىآيى و مرا در همين مكان ملامت مىنمايى . »
بارى آن كردها با من همين معاهده را كرده ، برخاستند و رفتند .
شريعتمدار كه در پهلويم نشسته بود ، گفت : « شما يك ساعت متجاوز عمر خود را تلف نموديد و حواس مرا از دعا و زيارت منصرف نموديد . بر اينها ذرّهاى اثر نخواهد كرد . »
گفتم : « جناب شيخ ما را تكليفى است و اينها را تكليف ديگر . ما وظيفهاى كه بر خود فريضه مىدانيم چگونه متروك داريم و حق آن را نگذاريم . تكليف من گفتن بود ، گفتم .
اميد است خداوند اثر بدهد و آنها هم رفتار نمايند . » بعد مشغول تلاوت قرآن شدم .
سه ساعت از آفتاب گذشته از حرم بيرون آمدم . رفتم در خانهء جناب مستطاب حاجى شيخ عبد الوهاب ؛ مقدارى درك فيوضات خدمت ايشان نموده به منزل مراجعت نمودم .
هامش
( 1 ) . كج : قز ، كژ ، نوعى از ابريشم فرومايهء كم قيمت .