بخشيد . اگر اثرى نداشت خداوند ما را به آن امر نمىفرمود . »
غرض آنكه ساعتى گذشت ، مقدارى جمعيت در حرم كم شد ، من هم نشسته بودم و مشغول تلاوت قرآن بودم . دو نفر زن جوان با يك مردى آمدند و در پيش من ايستادند و زنها چادر نداشتند و بسيار وجيه و صبيح المنظر « 1 » بودند و مرد آنها ، زنها [ را ] در نزد من نشانيد و خودش هم نشست .
من از آن مرد پرسيدم ، عمو جان من ، از اهل كجا هستى ؟ گفت : « از اطراف قوچان . »
گفتم : « از منزل شما تا مشهد چه مقدار مسافت است ؟ » گفت : « پنج منزل » گفتم : « اين زنها با تو چه نسبت دارند ؟ » گفت : « يكى عيال و ديگرى دختر من است . »
پرسيدم چرا اينها را امر نمىكنى چادر بر سر اندازند و خود را از نامحرمان بپوشند ؟
گفت : « به ترتيب ايليّت در ميان ماها چادر مرسوم نيست . »
پرسيدم هرگاه كسى در ميان شما خداى نخواسته با زنهاى شما خيانتى نمايد با او چه خواهيد كرد و قانون در ميان شما چيست ؟
گفت : « هرگاه كسى در ميان ما مرتكب امر شنيعى شود غير از كشتن آن چارهء ديگرى نيست . » گفتم : « هرگاه كسى به عيالات شما به خيانت و ريبه نظر اندازد و شما هم بدانيد با او چه مىكنيد ؟ »
گفت : « در ميان ماها اين رسومات نيست ، ولى اگر كسى به خيال فاسدى به اينها نظر اندازد آن ناظر را خواهيم كشت . و آن زن اگر راضى بوده ، او را هم مىكشيم و اگر بىگناه بود آن زن را طلاق مىدهيم . »
گفتم : « اگر راست مىگويى اين زنها را كه به اين خوش صورتى بىچادر و حفاظ ، در ميان اين نامحرمان آوردهاى از كجا مىدانى كه با اين جوانان عزب كسى به آنها به ريبه نگاه نكند و به آن نگاه به هوس نيفتد و من كه يكى از افراد مردم هستم از كجا به يقين مىدانى كه نظر ريبه در من نباشد و چگونه مىشود كسى با سلامتى مزاج اينها را ببيند و خوشش نيايد و شما با اين غيرت اسلاميت خود ، چگونه به اين فعل قبيح راضى خواهيد بود ؟
هامش
( 1 ) . صبيح المنظر : زيباروى .