اينها از بىعلمى و نادانى ما مردم است كه فرمودههاى خدايى را ندانستيم و حكمتش را نفهميديم . چنانچه امروز ، در بوتهء جهل مىسوزيم ، فردا در قيامت هم به عذاب الهى خواهيم سوخت .
آن دو نفر طلبه مقالات مرا تصديق مىنمودند و به عكس مذاق شيخ حسن با من رفتار مىفرمودند . بعد در آن قبرستان مقدارى قرآن تلاوت كرده ، مراجعت نموديم . تا صحن مقدّس همراه آن دو نفر طلبه بودم . بعد همديگر را وداع نموده ، ايشان به منزل خود رفتند .
من هم به سوى حرم مطهّر شتافتم ، به معمولى هميشهء خود ، از دردهاى نهفتنى و رازهاى نگفتنى معروض داشتم ؛ گاهى شكايت از بدبختى اين امّت مىكردم ، گاهى از بى علمى و جهالت اين ملّت انگشت ندامت به دندان مىگزيدم . زمانى از روى ضراعت و مسكنت ، مستدعى اصلاح امور مىشدم . وقتى هم از روى نياز با خالق بىنياز رازى داشتم كه تا كى ما نكبتزدگان دوران ، يعنى ايرانيان بىوجدان در تيه جهالت سرگردان باشيم ؟
تا سه ساعت از شب گذشته ، در عتبهء مقدّسه ، به آه و ناله مشغول بودم . بعد به منزل خود مراجعت نموده ، غذايى صرف كرده ، به رختخواب رفتم .
* * * خيالات واقعات طهران و گرفتارى مردم آذربايجان ، مرا بسيار پريشان داشت . زيرا كه به واسطهء رفتن عين الدّوله و اردوى دولتى در تبريز اخبار موحشه مىگفتند و از تاخت [ و ] تاز رحيم خان و صمد خان و مظلومى اهالى آن سامان شرحى نقل مىكردند .
با آن پريشانى حال ، خواب در چشمم ناياب شده بود . عاقبت برخاسته ، كتابى برداشته ، به گوشهاى به مطالعه پرداختم ، شايد از خيالات منصرف گردم . نمىشد ، پريشانىام شدّت داشت ، تا آنكه در ساعت هفت قدرى خوابم ربود .
خوابهاى هولناك ديدم و از عاقبت احوال اين ملّت مىترسيدم .
بعد از خواب بيدار شدم . پريشانىام زيادتر و دلتنگيم شديدتر بود . به هرچه خود را
سفرنامه گوهر مقصود ( فارسى ) — صفحة 202
مساهمون: آقا سيد مصطفى تهرانى ( ميرخانى )
ص٢٠٢